تبليغاتX
تراژدی

تراژدی
الهام گرفته از نویسنده بزرگ صادق هدایت
لینک دوستان

روياي خيس

بوي نم كم كم فضاي اتاق را در بر گرفته است آسمان به شدت باراني است نمي دانم داستان را از كجا آغاز كنم قلمم كند گشته ديگر ناي نوشتن را ندارم بغض مرا تحت شعاع خويش قرار داده است نه ميل تركيدن دارد  ونه ميل رهايي. درون كوچه ي بن بست بچه ها هنوز زير باران مشغول هياهو و بازي هاي كودكانه خويش هستند .

چه دوران شيريني در سر دارند اي كاش من نيز در همين حالت بودم و هرگز بزرگ نمي شدم تا سختي زندگي را تجربه نمايم پنجره اتاقم از قطرات باران كاملا خيس گشته و شيشهاي آن نيز لك شده است ديگر بيرون را نمي شود اشكارا نظاره كرد . از جايم بر خواستم و به سمت پنجره رفتم و آنرا باز كردم . باران همچون مايه ي شا بخش به صورتم بوسه مي زد .

حالا مي توانستم نفس عميقي بكشم . صداي بچه ها را نيز بهتر مي توانستم گوش دهم . گرچه هوا سرد بود و اين سردي استخوانهايم را ازار مي داد ولي اين حال و هوا را دوست دارم . گويي آتش درونم را مي توانست كاهش دهد . پنجره را گشودم و به گوش هاي از اتاق رفتم . دوست داشتم به زمان گذشته نگاهي كنم گرچه از قديم الايام مي گفتند گذشته ها گذشته ولي من از زمان حال خويش به شدت اندوهگين گشته بودم . گوشه ي اتاق چمباتمه زدم و به فكر فرو رفتم ياد روزگاراني افتادم كه هنوز دور لبم سبز نگشته بود هنوز معناي عشق را تجربه نكرده بودم هنوز آواي غم سر نداده بودم .

تمام دلخوشي من بازي هاي كودكانه گشته بود . نمي دانستم روزگار چگونه سپري مي شد . به اميد خريد نان سنگگ با بچه ها در زنگ هاي تفريح به نانوايي مي دويديم و تكه پنيري نيز آغشته به آن مي كرديم و مشغول خوردن آن مي شديم. روزگار خوبي بود با كمترين پول مي شد خود را سير كرد .

پدر با كمترين درامد نيز شرمنده ي خانواده ي خويش نمي شد . از اين افكار بيرون آمدم و نگاهي به ساعت روي ديوار انداختم گويي ساعت نيز از نم باران الهما گرفته بود و از كار افتاده بود . اي كاش مي شد زمان به همين صورت متوقف مي شد . ياد روزگاران قديم هميشه مرا آزار مي دهد . آن روزگاران سايه ي پدر بر بالاي سرم نقش بسته بود . اما ديري نپاييد كه در همان نوجواني پدرم را از دست دادم. نمي دانم چرا تا اسم پدرم را بر زبان جاري مي كنم اشك همانند سيل روي گونه هايم را مي گيرد . ديگر قدرت هر كاري را از من صلب مي كند . هميشه تنهايي را به ازدهام ترجيح مي دهم . چون احساس مي كنم در تنهايي مي توانم با پدرم سخن بگويم . مي توانم به او بگويم در اين سالهاي درازي كه سايه اش از روي سر ما جدا شده است چه بر سر ما آمده است . هميشه در درون مدرسه بچه ها مرا با نام يتيم صدا مي زدند .

هميشه به يتيمي من مي خنديدند . زمان انجمن اوليا كه مي شد هميشه جاي خالي پدرم را احساس مي كردم . پدرم مي خام با تو امروز كمي درد دل كنم آخر كسي را بهتر از تو نمي دانم . مادرم از آن روزي كه رفتي هر روز پيرتر و چروكيده تر مي شود . ديگر سوي چشمانش كمتر از آني گشته كه بتواند مرا ببيند . گوش هايش نيز ديگر صدايي نمي شوند . پدرم اگر فرشته اي آيد و از من پرسيد تنها آرزويت چيست مي گويم ديدن روي ماه پدرم . بنگر به چهره ي غمگين من بنگر . چقدر دوست داشتم مرا در آغوشت بگيري و من روي شانهايت اشك بريزم .  داغ نداشتن پدر را فقط يتيمان مي دانند . كمي به خودم آمدم اشك هايم روي گونه هايم را گرفته بود بغض از گلويم رها شده بود و كمي احساس راحتي مي كردم . مي خواستم بيشتر آسوده باشم لباس هايم را به تن كردم و از اتاق بيرون زدم . خواهرم مشغول دادن قرص هاي مادرم بود .

آهسته درب را بستم و زير باران از كوچه به سمت خيابان حركت كردم . در بين راه چوب كبريتي را نگاه كردم كه درون جوي آب افتاده بود . شدت اب به قدري بود كه حتي از داخل جوي به بيرون نيز طغيان نموده بود . چوب با وجود شدت زياد آب مي توانست سريعتر حركت كند . اما مسير حركتش دست خودش نبود . درست همانند ما انسان ها كه در مسير زندگي بيشتر اوقات مسير حركتمان مشخص نيست . در اين زمانه پول حرف اول را مي زند . كمي از كوچه دور شدم به اول خيابان رسيدم . كنار خيابان شخصي كارتون خواب را ديدم كه باران خانه اش را خيس نموده بود . از نگاهش مي شد گرسنگي را در درونش ديد گويي چند روزي بود كه طعام سيري نخورده بود . ناتوان و خسته گشته بود . جاي خوابش نيز تر شده بود و ديگر خواب نيز بر چشمانش حرام شده بود . دلم برايش خيلي سوخت . ندكي پول همراه خويش داشتم كه مي خواستم سوار ماشين شوم و مثل هميشه به مزار بروم ولي چهره ي گرسنه ي اين مرد مرا مجذوب خود نمود و آن مقدار پول را به او دادم. بعد گرفتن پول گويي تمام دنيا را به او داده بودم حال مي توانست طعامي بخرد و خود را از گرسنگي نجات دهد .

به خاطر نداشتن پول پياده به مسيرم ادامه دادم . بعد گذشتن از خيابان به پارك بزرگ شهر رسيدم . براي رفع خستگي كمي روي صندلي نشستم  عده اي كمي دورتر مشغول صحبت كردن شده بودند . گوش هايم را تيز كردم تا از سخنانشان چيزي بفهمم . رشه ي كل حرف هاي آنها پول شده بود . يك از آنها به ديگر دوستانش چنين مي گفت .

مدتي است كه زن اختيار نموده ام دوران نامزدي دوران نسبتا خوبي بود . دوراني كه زياد هزينه بر نبود و كسي را در كنارت مي توانستي احساس كني كه همدم غم هايت گشته بود اما بعد از عقد كردن ديگر اين پول بود كه همدم اصلي ما شده بود . هر جور كه زحمت مي كشيدم به قول معروف هشتم گرو نه بود و نمي توانستم زيور آلاتي را برايش محيا سازم . كم كم از من سرد شد . ديگر خوشي ها رخت بر بستند و غم جايگزين آن شده بود . ديگر كمتر او را مي ديم تا اينكه روزي خبر جداييش را سر داد .

تنها مشكل ما نداشتن پول بود و او نيز نتوانست شرايط مرا درك كند و بودن گرتن مهر از من جدا شد . بعد شندين حرف هاي آنها بيشتر منقلب شدم . واقعا پول حلال مشكلات شده بود . از جاي خويش بر خواستم و به مسيرم ادامه دادم . در بين راه بعد شنيدن ماجراي آن جوان بياد عاشقي خويش افتادم .

من نيز قرباني پول شده بودم .بعد از چهار سال توانستم دل آيدا را بدست آورم . آيدا دختر زيبا رويي بود كه در خانواده ي نسبتا مرفحي زندگي مي كرد . مسير مدرسه اش با مسير كار من مطابقت مي كرد . هر وز به عشق ديدنش به بيرون خيره مي شدم . از ترس همصحبتي با او به ديدارش نمي رفتم و هميشه از دور او را نگاه مي كردم .

روزگار از كنار هم مي گذشتند و من حتي نتوانسته بودم كلامي با او سخن بگويم هميشه مي پنداشتم كه او از طرز رفتارم پي به علاقه ام نسبت به خودش برده است . تا اينكه خبردار شدم كه با شخصي نامزد كرده است . ديگر آتشم درون سينه شعله ور گشته بود و مي خواستم هر گونه كه شده اين نامزدي را بر هم زنم . به سمت منزلش روانه شدم و وقتي رسيدم دق الباب كردم خواهر آيدا درب را گشود و بيهوا وارد خانه شدم .با سرو صدايي كه خواهرش به پا كرد همه را به حياط سوق داد ديگر نمي خواستم حرف هاي ناگفته ام زده نشود . ديگر خسته شده بودم .نمي توانستم باور كنم كه آيدا مرا رها كرده باشد و بعد كلي درگيري با دخالت ماموران از آنجا بيرون آمدم و روانه ي زندان شدم .

حدود شش ماه درون زندان ماندم در اين مدت مادرم از همه بيشتر به ديدارم مي آمد. و هر دفعه با چشمان خيس زندان را ترك مي كرد . همين دليلي شد كه چشمانش كم سو گشت . بعد از خروج از زندان تازه فهميدم كه در زندگي بازنده اي بودم و يك بار ديگر زخم خورده ي زندگي گشته بودم كه خود از آن بي اطلاع مانده بودم .

سرم درد گرفته بود و همچنان در هواي افكارم به سمت مزار در حركت بودم مشكلات جامعه بزرگترين مانع بر سر راه جوانان شده بود. چند روز پيش كه براي انجام كاري روانه خيابان شده بودم زني را ديدم كه دستان كوچك فرزندش را بر دست داشت و دوان دوان با چشمان خيس به سمتي مي شتافت . به سرعت خودم را به معركه رساندم و او را كمي آرام ساختم و از او درباره ي رفتارش سوال كردم . انگشتش را به سمت پيرمردي روانه كرد . اول نفهميدم منظورش چيست كمي كه بيشتر سوال كردم فهميدم كه اين زن سالها پيش همسرش را به خاطر سرطان از دست داده بود و در اين شهر تنها مانده بود .

در ديارش نيز كسي برايش باقي نمانده بود و در اين دنيا تنها اميدش سارا دختر كوچكش شده بود . وقتي به چهر ه ي سارا نگاه كردم ناخداگاه اشك در چشمانم حلقه بست . او نيز همانند من سايه ي پدر را از دست داده بود . نگاهش پر از حرف هاي ناگفته بود از دنيا شكايت داشت از اينكه هم سن و سالانش همراه پدر و مادر براي خريد وسايل بازي به سمت مغازه حركت مي كردند و او بايد نظاره گر آنها باشد . دستان كوچكش ترك خورده بودند و صورت زيبايش در لابلاي جامه ي كهنه اش گم گشته بود . مادرش براي امرار معاش مجبور شده بود بر سر چهار راه بايستد و دستانش را به سمت ديگران دراز كند . در اين ميان گاه گاهي حرف هاي نامربوط نيز به او زده مي شد . او برايم نقل كرد هنگامي كه براي كمك به سمت پيرمرد رفتم او قبول كرد كه طعام و لباس برايمان جفت و جور سازد ولي در قبالش بايد خودفروشي مي كردم و اين موضوع مرا برانگيخت و از ترس آبرو به سرعت گريختم. بعد شنيدن اين سخنان خيلي دوست داشتم پيرمرد را خفه سازم ولي امثال اين افراد در جامعه كم نيست .

به سمت دختر بچه رو كردم و هر چقدر كه داشتم به او دادم و براي خوشبختيشان آرزو كردم . در جوابم زن چنين گفت : برادرم خيلي دوست دارم كه فرزندم را خوشبخت ببينم براي خوشبختيش حتي حاظرم تمام زندگيم را فدايش سازم از خدا بخواه اگر من گناهكارم به پاي فرزند يتيمم نگذارد .

از او كه دور شدم تا رسيدن به مقصد مدام اشك هايم را از روي گونه هايم پاك مي كردم آخر فقط درد يتيم را يتيم مي داند . باز ياد خاطره اش نيز چشمانم را خيس كرده بود كم كم به سمت مزار رسيدم . بر مزار پدرم آب روان ريختم و آن را شستم و بعد از خواندن فاتحه درد و دل هايم با او دوباره شروع شد . درد و دل هايي كه هميشه همراه من بوده و هست . بگذاريد مقداري را نيز براي شما نقل كنم . پدرم بعد رفتنت مادرم خيلي زود پير گشت و ديگر ناي ديدن ندارد .

صداها را نيز به وضوح نمي تواند بشنود . به خاطر شرايط مالي كسي حاضر نشده كه براي خوشبختي دخترت پيش قدم شود . آخر هر چه باشد او يتيم است من نيز ديگر نايي در بدن ندارم . تنها اميدم رسيدن به تو بوده و غير از اين ديگر آرزويي ندارم . بعد كلي سخن گفتن با پدرم متوجه شدم هوا تاريك گشته وبايد رهسپار خانه شوم . از مزار به سمت مقصدم روانه شدم دردرونم مدام به اين فكر مي كردم كه اشخاص ثروتمند نيز آيا زخم را در زندگي تجربه ساخته اند يا فقط زخم ها براي افراد بي كس و درمانده است .

پايان

[ چهارشنبه بیست و هشتم دی 1390 ] [ 9:42 ] [ ققنوس شب حسین ]

آخرین گناه

سعیده دختر زیبا رو و به قول معروف سر وزبان داری بود که در همان اوایل کودکی پدر خویش را از دست داده بود و مادرش نیز برای امرار معاشش مجبور شد که ازدواج کند ولی ناپدری سعیده او را از مرجان مادر سعید جدا ساخت

دوران کودکی سعیده دوران بسیار منحصربه فردی برایش بود زیرا که در کنار پدر ومادرش از محبت آن دو لبریز می گشت وهمیشه به خاطر هوش سرشارش نفر اول در همه ی زمینه ها می گشت.

روزگار کم کم ورق خورد وسعیده در سن دوازده سالگی یتیم گشت نمی دانم چه تعریفی می شود در خصوص دختری که پدرش را از دست داده می توان بیان نمود اما حکیمی بلند مرتبه می گوید پسر بیشتر با مادر خویش صمیمی است ودختر با پدرش . وحالا سعیده تکیه گاه اصلیش را از دست داد .

چند ماه اول روزگار سعیده بد نبود زیرا که عموهایش به او سر می زدند واو را نوازش می کردند عمه های او نیز چنین بودند سعیده بییچاره نه خاله ای داشت ونه دایی ولی عموهایش نقش پدرش را تا یک سال ایفا کردند .

بعد یک سال مرجان ازدواج کرد زیرا رفتارهای برادران شوهرش رفته رفته نسبت به او وسعیده کم رنگ می شد از همان ابتدا علی شوهر مرجان با آمدن سعیده مخالف بود و او را به خانه عمویش سپردند . ولی زن عمویش زیاد روی خوشی به او نشان نمی داد .

در یک روز بهاری سعیده که کتک شدیدی از زن عمویش خورده بود قصد فرار از آن خانه ورفتن به پارک را نمود . حالا او دیگر 16 ساله بود دختری معصوم وچشم وگوش بسته البته به اصطلاح امروزی ها .

روانه پارک شد و در آن جا مدتی سکنی گزید. چندی نکشید که پسر جوانی به او نزدیک شد وبا او مشغول هم صحبتی شد . سعیده چندان روی خوشی به او نشان نمی داد ولی ته دلش هم بدش نمی آمد با یکی در ودل کند.

پویا ( همان جوان) درباره خودش ووضعیت خوب مالیش با سعیده در حال صحبت بود وکم کم ظرف کمتر از یک ساعت به اصطلاح مخ او را زد .

بعد با هم به پیتزا فروشی رفتند وبعد سیر شدن پویا از او خداحافظی کرد وشماره اش را به او داد همچنین کمی پول نیز همراه سعیده کرد .

سعیده که روی بازگشت به خانه ی عمویش را نداشت کارت تلفنی خریداری کرد وبه پویا زنگ زد وپویا کمتر از نیم ساعت آنجا حاظر شد وسعیده را به خانه ای که پدرش برای او خریداری کرده بود برد.

کم کم روی آنها به یکدیگر باز شد و روابط عاشقانه ی آنها جای خود را به روابط زناشویی داد ولی نه سیقه ای در میان بود ونه ازدواجی .

سعیده رفته رفته از این نوع رابطه متنفر می شد ولی پویا قول ازدواج به او را می داد و سعیده نیز ساکت می شد وچیزی نمی گفت مدت زیادی از این مراودت می گذشت که ناگهان یک روز سعیده حالت تهوع بهش دست داد وپویا او را به درمانگاه برد و دکتر خبر بارداری او را به پویا اعلام کرد ولی پویا این مسئله را به سعیده نگفت .

2

چند مدتی از روابط آن دو می گذشت ورفته رفته روابط آنها کم رنگتر می شد یک روز که سعیده برای خرید منزل را ترک کرده بود موقع بازگشت  چیز عجیبی دید کامیونی که کنار ساختمان آنها پارک شده بود وعده ای کارگر که مشغول بردن لوازمات منزل به داخل ماشین بودند.

جلو رفت وخواست ممانعت کند ولی کسی به حرف های او اهمیت نداد سرش گیج می خورد حالش زیاد خوب نبود وبه زحمت شماره ی پویا را گرفت وپویا با نیرنگهای زیاد او را آرام کرد وقول زندگی بهتری را در جای بهتر به او داد ودر همنا پارک قدیمی با او قرار گذاشت .

سعیده به پارک رفت وپویا هم رفت و درباره زندگی آینده کلی با یکدیگر هم صحبت شدند و طبق معمول پویا سعیده را آرام کرد.

شب شد وپویا رفته بود وقرار بود که زود برگردد وسعیده را همراه خود ببرد ولی نیامده بود که ناگهان حال سعیده بهم خورد وبر زمین افتاد .درد عجیبی در شکمش احساس کرد لبانش خشک شده بود وحتی توان گفتن کمک را نیز نداشت چشمان نیمه بازش اطراف پارک را نظاره می کرد ناگهان معتادی که در حال تزریق بود او را دید وبعد خواستن کمک او را روانه بیمارستان کردند.

بیچاره سعیده که در غریبی کامل در بیمارستان بسر می برد موبایلش را خواست بردارد که هر چقدر دنبالش گردید اثری از آن نبود و سریع به آن معتاد شک کرد و مشغول نفرین به او شد که در همان لحظات همان معتاد با دسته گلی داخل شد ولی سعیده کم طاقتی کرد وکلی بد وبیراه نثارش کرد .

علی ( همان مرد معتاد) نگاه معنی داری به او انداخت و اشاره به کنار بالشت او کرد و سعیده موبایلش را پیدا کرد و تا خواست سخنی بگوید علی خنده ای بر لب انداخت و لیوان آبی آورد واو را آرام کرد سعیده از شدت شرمندگی آب را بر زمین می ریخت ومی خورد .

علی برای ساعتی از او خداحافظی کرد که به اصطلاح خودش نعشه کند وباز گردد . سعیده نیز مدام شماره ی پویا را می گرفت ولی خاموش بود دیگر طاقت نیاورد واز بیمارستان خارج شد و به طرف منزل پویا روانه شد علی بعد دو ساعت وارد بیمارستان شد و از نبود سعیده تعجب کرد و تا خواست فرار کند او را گرفتند وروانه حسابداری کردند علی که توان پرداخت مخارج آنجا را نداشت مشغول کار در بیمارستان شد .

وقتی سعیده به در خانه ی پویا رسید دو دلی امانش را بریده بود وبالاخره توانست زنگ در خانه ی آنها را بفشارد.

مادر پویا در را گشود سعیده که حسابی ترسیده بود ماجرا را به مادر پویا گفت ولی مادرش سریع در را بست  سعیده که اهل شر نبود با ناامیدی باز گشت حالا دیگر تنها شده بود می خواست گریه کنه ولی بغضش نمی شکست .

به همان پارک رفت و گوشه ای نشست دیگر ترس در وجودش نبود غم و غصه ی فراوان او رادر بر گرفته بود . شب شده بود وتاریک به سراغش آمده بود که ناگهان دستان غریبی شانه هایش را فشار داد سعیده سرش را بالا برد و علی را دید که با نگاه معنی دار به او زل زده بود و دیگر طاقت نیاورد و تمام راز دلش را با او در میان نهاد .

بعد چند ساعت بلند شد تا به دستشویی پارک برود و علی نیز او را همراهی کرد که ناگهان از شدت گرسنگی سرش گیج رفت و به شدت بر زمین خورد و از درد شکم به خود می پیچید به بیمارستان رفتند و بعد مدتی پرستاری به علی مرگ بچه را گزارش داد .

بعد چند ماه حال سعیده کاملا خوب شده بود که خبر جالبی توجه او را جلب کرد . پویا با دختری به شمال رفته بود برادر دختر آنها را دنبال کرده بود و با چند نفر از دوستانش در حال عشق بازی او را به فجیح ترین صورت ممکن کشته بودند .

دیگر هیچ چیزی او را آزار نمی داد خبر بهتر اینکه علی به خاطر اینکه عاشق سعیده شده بود معتادیش را ترک کرده بود و هفته بعد نیز قرار بود ازدواج کند .

گرچه این گناه چیز کوچکی برای سعیده نبود ولی این گناه آخرین گناه زندگیش بود .

  

[ چهارشنبه سی ام آذر 1390 ] [ 23:21 ] [ ققنوس شب حسین ]

سلام دوستان گلم فرا رسيدن سالروز شهادت سيد وسالار شهيدان بر شما تسليت اين داستان درام من بر مبناي امام حسين نوشته شده است شايد روزي ما نيز كربلا را ديديم

حجاب و عفاف

هوا رفته رفته رو به سردي مي رفت و برگ هاي درختان پشت سر هم بر زمين مي ريختند . ديگر از سبزي خبري نبود و چهره ي طبيعت از زرد به سفيدي گراييده بود . از لابه لاي شهر بزرگ هنوز هم كوچه ي زير بازارچه پابرجا مانده بود . گرچه از مردمان سالهاي دور خبري نبود ولي بوي آن مردم در تن فرزندانشان ديده مي شد . بعد از گذر از بازارچه مسجدي زيبا كه ياد روزگاران قديم بود هنوز صلابت خود را حفظ كرده بود و مردم در بيرون مسجد و در شمع خانه ان شم هاي خودشان را براي نيت هايي كه در ذهنشان مي گذشت روشن مي ساختند . گرچه روزگار اعتقادات و باورهاي مردم را كمرنگ تر ساخته بود ولي گويي در زير بازارچه هنوز هم آن سنت ها پابرجا مانده بود . كوچه ي بعد از مسجد خانه اي قرار داشت كه روزي سيد احمد در آنجا زندگي مي كرد مردي كه در يگانه پرستي بسيار نمونه بود . سيد احمد سالها پيش به خاطر كهولت سن فوت كرده بود ولي تنها يادگارش كه از ازدواجش با مه لقا همسرش مانده بود هنوز در آن خانه زندگي مي كرد دختري كه واقعا در پاكي تك بود . سيد احمد در جواني فردي بسيار زحمت كش و بخشنده بود و همه ي افراد اعم از بزرگ و كوچك او را همانند معبودي مي پرستيدند . سيد احمد در خداپرستي نمونه بود . اين خداپرستي او به گونه اي بود كه حتي در سن ميان سالي هنگامي كه زمان تقسيم اراضي بود و دولت به او هزار متر زمين بخشيده بود او از پذيرفتن آن امتناء كرده بود . دليلش براي آن نيز ناراضي بودن مردم و از بين بردن حق الناس بود . او كساني را كه از اين زمين ها ثروتي به دست آورده بودند را منع مي كرد و خطاب به آنها مي گفت كه نماز خواندن در اين خانه ها ثوابي ندارد و حتي از كنار آن خانه ها هم گذر نمي كرد . بعد از گذشت حدود سي و پنج سال از سنش با مه لقاء ازدواج كرد . زندگي آنها هر روز بهتر از ديروز مي شد . سيد احمد آنقدر تقوا داشت كه حتي قبل از هر گونه كاري وضو مي گرفت و خيلي كم پيش مي آمد كه او بي وضو روز خويش را به شب رساند . همسرش مه لقاء نيز زني بود كه در حجاب وعفاف در آن زمان تك بود . هر كسي آن دو را مي ديد به ياد علي و فاطمه مي افتاد . گرچه درجات آنها بسيار بالا بود ولي اين دو نيز دست كمي از آن دو اسوه ي تقوا نداشتند . مه لقاء بسيار كم در اذهان عمومي ظاهر مي شد و وقتي هم كه در بين مردم مي آمد آنقدر حجابش را رعايت مي كرد كه كسي جرات نداشت به او سخني گويد . زيبايي بسيار داشت صورت تقريبا گرد با ابروهاي كشيده  كه چشمان درشتش او را بسيار زيبا ساخته بود . ولي اين زيبايي هرگز او را از راه اصلي كه همان معبودش بود جدا نساخته بود . چند سالي اين دو با يكديگر زندگي كردند ولي خدا به آنها فرزندي عطا نمي كرد . سيد احمد گرچه از نداشتن فرزند غصه مي خورد ولي رفتارش به گونه اي بود كه مه لقاء كمتر ناراحت مي شد ولي زخم زبان هاي زنان همسايه او را آزار مي داد . حدود شش سال از زندگي آنها مي گذشت ولي نبود فرزند در زندگي آنها خلا بزرگي را به وجود آورده بود كه آرامش آنها و خصوصا مه لقاء را تحت شعاع خود ساخته بود . مه لقاء هر روز از خدا فرزندش را خواستار مي شد ولي گويي خداوند صداي آنها را نمي شنيد . سيد احمد فردي بسيار درون گرا بود و حتي بعد از اينكه اين كمبود به ده سال رسيد هرگز در مقابل خداوند كفري نكرد و هميشه به جان مردم دعا مي كرد و بعد از كلي دعا تقاضاي خودش را به معبودش بازگو مي كرد . كم كم نا اميدي داشت مه لقاء را از پاي در مي آورد . روز به روز نق نق زدن او بر سر همه علي الخصوص سيد احمد بيشتر مي شد . ديگر سيد احمد آرامشش رو به تخريب بود كه مه لقائ فهميد حامله شده است . باورش براي هر دوي آنها دشوار بود . خداوند بعد از حدود چهارده سال به آنها فرزندي عطا كرده بود و اين باعث خرسندي آنها شده بود . در دل هر دو خصوصا مه لقاء شوري عجيب بر پا شده بود . كم كم پرده هاي غم از جلوي چشمان آنها در حال رخت بر بستن بود و بعد از به دنيا امدن فاطمه زندگي آنها رو به عرصه ي شيريني گذاشت . به خاطر وجود فاطمه سيد نذر و نياز كرد و با خداي خودش عهد كرد كه هر سال طعامي را بين مردم تقسيم نمايد . چند سالي از آمدن فاطمه مي گذشت هر روز بوي خوش زندگي را براي سيد تداعي مي ساخت بخصوص هنگامي كه بوسه بر لبان فاطمه مي زد موجي از شور و شوق سراسر وجودش را در بر مي گرفت . اما ديري نپاييد كه سيد احمد برعصر سكته قلبي درگذشت . مرگ سيد به شدت مه لقاء را تنها گذاشت . هر پنج شنبه دستان كوچك فاطمه را مي گرفت و بر مزار سيد مي رفت و از ته دل براي سيد مي گريست . مه لقاء مي دانست سيد احمد چقدر فرزندش را دوست داشت ولي نوازش دختر خيلي ادامه پيدا نكرده بود و دستانش از دنيا كوتاه گشته بود . شايد بيش از تنهايي مه لقاء ناراحت ناكام ماندن سيد شده بود . روزگار سخت مه لقاء در راه بود . ديگر كسي نبود كه ناني در سفره ي آنها نهد . ديگر كسي نبود كه در خانه ي آنها را نوازش كند . گويي امثال سيد احمد ديگر مرده بودند و كسي به داد اين مادر ودختر نمي رسيد . مه لقاء كه شرايط زندگي را سخت ودشوار مي ديد مجبور شد براي امرار معاش خود و دختر كوچكش به بالا شهر رود و كلفتي آنها را انجام دهد تا شايد ناني در سفره ي  سبزشان بياورد . بعد كلي گشت وگذار توانست شغلي را در خانه اي بزرگ دست وپا نمايد . فاطمه كه چهار سال بيشتر نداشت را نيز مجبور بود با خود به آنجا ببرد . در آن خانه ي بزرگ دختري تقريبا هم سن و سال فاطمه وجود داشت كه پدر و مادرش حتي مجال حرف زدن را به اين دو نمي دادند. اين موضوع براي فاطمه تبديل به عقده ي بزرگي گشته بود ولي بنا به خصلتي كه داشت در همان كوچكي هرگز بهانه نمي گرفت و همه را درون خودش جمع آوري مي ساخت . پانزده سالي به همين منوال گذشت و در اين پانزده سال مه لقاء به هر زحمتي كه بود توانست از پس مخارج زندگي برآيد و فاطمه را براي يادگيري سواد به مدرسه بفرستد . ديگر از آن دختر كوچك خبري نبود و فاطمه پاي در پانزده سالگي گذاشته بود . دختري بسيار زيبا رو با چشمان درشت كه در بالاي آن چشمان درشت ابروهاي كشيده اي قرار داشت كه بر زيبايي صورتش مي افزود . بر روي گونه ي چپش نيز خالي كوچك قرار داشت . لبان كوچك و مژه هاي درشتي نيز در صورت زيباي او يافت مي شد گويي خداوند تمام زيبايي ها را به او عطا كرده بود . در بين اين زيبايي ها مه لقاء توانسته بود او را خداترس بزرگ كند و هميشه مشغول دعا و نيايش مي گشت . به خاطر زيبايي هايي كه فاطمه داشت مه لقاء نيز بيشتر تحويل گرفته مي شد . در اين بين روزي پيشنهاد كاري خوبي به هر دوي آنها شد و بايد در خانه اي مجلل مشغول كار مي گشتند . در اين بين صاحب خانه سهيل فردي چشم چران بود كه بنا به نيت شومي كه در سر داشت آنها را وارد آن خانه كرده بود . روزي كه مه لقاء براي نظافت به آنجا رفت سهيل تك  وتنها در خانه بود و به خاطر اينكه معذب نشود مجبور شد تنها كسي را كه در دنيا داشت  و اميد زندگيش بود را به آن خانه بياورد . گرچه زياد مايل به اين كار نبود ولي فاطمه به آنجا آمد و هر دو مشغول كار شدند . كه ناگهان سهيل دل را به دريا زد و با هيكلي كاملا عريان بر آن دو وارد شد . دست وپاي هر دو از ترس مي لرزيد . ديگر راه فرار برايشان نمانده بود و سهيل چاقو به دست در جلوي هر دو قرار داشت . مه لقاء دستانش را به اسمان برد و از تنها مرحم دردهايش همان پروردگار ياري خواست و به او توكل كرد .چند گامي نزديكتر شد . به محض اينكه خوست به آنها دست بزند برقي عجيب بر ديدگان او زده شد كه از شدت آن سهيل ديگر قادر به ديدن نبود . در اين بين چهره اي نوراني كه ابايي سبز با قد و قامتي رشيد لحظه اي نمايان شد و بعد دقايقي نيز فرد ديگر به او اضافه شد كه هر دو دستش قطع گشته بود و با خودش سيد احمد را آمرده بود . سيد احمد در كنار اجداد خودش قرار داشت و خنده ي زيبايي كه نشانه ي رضايتش بود را بر لب داشت و به مه لقاء خيره گشته بود بعد چند لحظه ناپديد گشتند . مه لقاء و فاطمه تا چند لحظه قادر به سخن گفتن نبودند . بعد از اينكه به خودشان آمدند هر دوي آنها به سرعت از آن مخمصه گريختند و به منزل رسيدند . مه لقاء تازه دريافته بود كه چرا سيد هميشه به او مي گفت در سخترين شرايط زندگي فقط خدا را ياد كن . به منزل كه رسيدند فاطمه مدام از آن سه مرد از مادرش سوال مي كرد و فاطمه در جوابش گفت شخصي كه لبخند بر لب داشت پدرت بود و آن مردي كه اباي سبز بر دوشش داشت سيد و سالار كربلا امام حسين بود و آن يكي كه دستنش از بازو قطع گشته بود حضرت ابالفضل العباس بود كه به فرمان پروردگار براي كمك به ياري ما آمده بودند و ما را از بي آبرو شدن نجات دادند . مردم زير بازارچه ديگر سيد احمد را سالها بود كه فراموش كرده بودند و هيچ كس كمكي به زن و فرزندش نكرده بود ولي خداوند به پاس كمك هايي كه او در اين ساليان كرده بود هر دوي آنها را در پناه خودش نگه داشته بود .

[ دوشنبه سی ام آبان 1390 ] [ 0:0 ] [ ققنوس شب حسین ]
قبل خواندن داستان جا داره از همسرم تشكر كنم كه منو به زندگي اميدوار كرد قصد دارم كمي نوشته ي درام هم بنويسم

 

تنها ماندم

پس از گذراندن زمستاني سرد كم كم روزگاران بهار جلوه ي خاصي بر طبيعت بخشيده بود درختان كه در پاييز خزان شاخه هاي خويش را به باد سپرده بودند بار ديگر بارور گشته بودند . پرندگان گوناگون بر روي درختان آشيانه ساخته بودند و مشغول آواز خويش شده بودند هياهوي عجيبي برقرار بود گويي اين خرمي در بين مردم خصوصا عرشيا نيز به وفور يافت مي شد . مدتي از آشنايي عرشيا با مريم مي گذشت و در اين مدت تقريبا يك ساله اين دو شيفته ي يكديگر گشته بودند . اما در بين اين دوست داشتن ها مشكل بزرگي به چشم مي خورد وآن هم مشكل طبقاتي اين دو بود . عرشيا در بهترين نقطه ي تهران زندگي مي كرد . پدرش مالك چندين و چند كارخانه و رستوران و هتل بود و از لحاظ مالي در بهترين وضعيت ممكن زندگي مي كردند . عرشيا سخترين كاري كه در بيست و اندي سال كه از زندگيش مي گذشت گرفتن خودكار براي خواندن و نوشتن بود و هيچ گاه تن به كارها سخت نمي داد . مادر عرشيا معمولا با خواهر عرشيا مدام در راه سفر به كشورهاي گوناگون بودند و كمتر در ايران زندگي مي كردند . عرشيا نيز بيشتر همراه دوستانش به پارتي هاي مختلف مي رفت اما از زماني كه مريم را ديده بود گويي نيمه ي گم شده خويش را يافته است و ديگر متحول گشته بود . مريم توانسته بود ريشه ي اعتقاديش را كه در آن خانه ي بزرگ سوزانده شده بود را ترميم سازد و حالا عرشيا كمتر گناه مي كرد و بيشتر به خدا نزديك مي شد . سجده هاي طولانيش چشمه اي از اين تحولات عظيم بود . اما تنها ايراد مريم بزاعت ماليش بود او در خانواده اي زندگي مي كرد كه گاهي شب ها به نان شب محتاج بودند . پدر مريم سالها پيش به علت سرطان خون ديده از جهان بسته بود و برادرش نيز به علت اعتياد و تزريق نادرست از بين رفته بود . در آن خانه مريم با مادرش تنها مانده بود و هر دو با خياطي امورات خويش را مي چرخاندند . لحظه ي آشنايي اين دو نيز در محل كار مريم به وقوع پيوست . عرشيا همراه يكي از دوستانش جهت سفارش شلواري براي دوستش پا به آنجا نهاده بود و ناگهان شيفته ي مريم گشته بود و بعد كلي تعقيب توانشته بود توجه او را به خود جلب نمايد .

كم كم روابط دوستانه ي اين دو به عشقي جدا نشدني تبديل گشته بود و حتي يك لحظه نيز از يكديگر جدا نمي شدند . عرشيا چند باري سعي كرد كه اين موضوع را با خانواده اش در ميان نهد ولي ترس از مخالفت پدرش او را از اين كار دور مي ساخت از طرفي دختر عمويش سارا نيز سالها بود كه خودش را به او بسته بود و همه اقوام نيز ازدواج اين دو را باور كرده بودند . كسي از راز دل عرشيا خبر نداشت و عرشيا به بهانه هاي گوناگون از رفتن به خانه ي عمويش سر باز مي زد . ديگر از اين موضوع كلافه شده بود تا اينكه روزي از روزها كه در پاركي كه به همراه مريم به آنجا رفته بود ناگهان برادر سارا آن دو را با يكديگر ديده بود و سريع موضوع را با پدرش در ميان نهاد و شب آنها به خانه ي پدر عرشيا روانه شدند .

وقتي وارد منزل شدند نگاه معني داري به عرشيا انداختند و با حالت عصبانيت روي مبل لم دادند . از همان طرز رفتارشان مي شد فهميد كه براي شكايت به آنجا آمده بودند و خانواده ي عرشيا هم سكوت اختيار كرده بودند و سخني بر زبان نمي آوردند . مدتي مجلس سوت و كور بود تا اينكه عموي عرشيا با تندي تمام خطاب به عرشيا موضوع را بيان كرد و عشيا مات و مبهوت ايستاده سخنان عمويش را گوش مي كرد و لبانش گويي قفل گشته بود و سخني بر زبان نمي آورد . عمويش چند باري از اون درباره ي رابطه اش با مريم سخن گفت ولي عرشيا ساكت مانده بود و حرفي نمي زد . ناگهان صداي عمويش اوج گرفت و اين بار برخواست و به او زل زد و دوباره پرسيد و عرشيا صحت موضوع را بيان كرد و ناگهان سيلي محكمي از جانب عمويش بر او نواخته شد طوري كه صورتش سرخ شد و با حالت ناراحتي از خانه بيرون آمد و بدون داشتن مقصد در خيابان هاي شهر پرسه مي زد.

بعد از كلي راه رفتن احساس خستگي شديدي به او دست داد . به نزد پل هوايي كه رسيد ناخداگاه از آن بالا رفت و بعد از به اتمام رساندن پله ها چند نفر را ديد كه گوشه اي نشسته اند و مشغول كشيدن مواد هستند بدون سرو صدا كنار پله پل هوايي نشست و با چشمان اشك آلود به خيابان زل زد . چند باري در دلش اقدام به خودكشي را زمزمه كرد ولي عشق به مريم او را از اين كار باز مي داشت . حدود سه ساعت آنجا مشغول فكر كردن شده بود كه كم كم سپيدي صبح او را از جايش بلند كرد و همانند افراد مست راهي منزل پدرش شد .

به خانه كه رسيد نيرويي از رفن او به خانه ممانعت مي كرد ولي هر جوري كه شد توانست در را باز كند و داخل شد .

به راهروي ورودي كه رسيد چهره ي برافروخته ي پدرش او را ميخ كوب نمود و نه راه پس داشت و نه راه پيش در همين حال و هوا بود كه ناگهان فرياد پدر تنش را لرزاند. پدرش در ميان پرخاش هايش از او مي خواست كه به خانه ي عمويش رود و از او معذرت خواهي كند. هنوز سخنان پدر تمام نشده بود كه ناگهان عرشيا به پدرش دوست داشتن مريم را عنوان كرد و سيلي محكمي دريافت كرد و با چشمان خيس شده نگاه معني داري به پدرش انداخت و از انجا دور شد . به اتاقش رفت و كمي از وسائل ضروريش را جمع و جور كرد و به پايين رفت و بعد كلي نگريستن به پدر منزل را براي هميشه ترك كرد .

بعد كلي راه رفتن به مريم زنگ زد و كل داستان را برايش عنوان كرد و مريم او را پناه داد . مدتي نگذشت كه اين دو با يكديگر ازدواج كردند ولي از خانواده ي عرشيا هيچ كس براي مراسمش نيامده بود .

در پايان مراسم عرشيا با پس اندازي كه داشت توانست خانه اي را اجاره كند و همراه همسرش مريم پا در آنجا نهند . بعد مدت كوتاهي نيز شغل مناسبي براي خودش دست وپا كرد . گويي دنيا برايش بسيار دلچسب شده بود . مريم نيز با رفتارهاي مناسبي كه داشت توانسته بود عرشيا را كاملا خوشبخت نمايد . روزگار وقتي برايشان شيرين تر شد كه خداوند بعد دو سال فرزندي به آنها عطا فرمود . پسري بسيار زيبا رو كه هر كسي را مجذوب خود مي نمود . به بهانه ي فرزندش عرشيا به سراغ پدرش رفت ولي با رفتاري نا مناسب مواجه شد و از آنجا به سمت خانه بازگشت . مدام مريم از او خواهش مي كرد تا دوباره براي عضر خواهي پا به خانه پدرش نهد ولي عرشيا زير بار نمي رفت تا اينكه روزي مريم خودش به سمت خانه ي پدر عرشيا رفت ولي او نيز راهي به جايي نبرد و پريشان به سمت منزلش روانه شد . گويي قلب پدر عرشيا از سنگ ساخته بودند .

كم كم وضع مالي عرشيا رو به بهبود بود و توانسته بود پول خوبي را پس انداز نمايد . كه روزي از روزها عرشيا احساس كرد سرش به شدت درد مي كند ولي اين موضوع را به مريم نمي گفت و با خوردن قرص كمي آرام شد ولي اين درد تقريبا هر روز به سراغش مي شتافت تا اينكه روزي در محل كار بر زمين خورد و او را روانه بيمارستان نمودند . بعد از كلي آزمايش روي سرش پزشكان متوجه شدند كه توموري بد خيم در سر عرشيا وجود دارد و اين وضوع را با او درميان گذاشتند . بعد از شنيدن اين خبر گويي دنيا برايش تيره گشته بود. بلاخره كم حرفي نبود او مرگ را در جلوي چشمانش مي ديد ولي مريم مدام به او دلداري ميداد و به هر نحوي بود او را تر و خشك مي كرد . كم كم چهره ي زيباي عرشيا متحول گشت و ديگر از آن موهاي زيبايش خبري نبود و همه ي موهايش پرپر گشته بودند . بسيار لاغرتر شده بود و براي بيشتر زنده ماندن مجبور بود امپول هاي گران تهيه نمايد و استفاده كند . بعد حدود سه ماه بلاخره حال سياوش بسيار وخيم شد و كم كم خورشيد زندگيش داشت غروب مي كرد كه مريم از باردار بودنش به عرشيا خبر داد و او را بسيار خوشحال نمود . ناگهان نفس هايش پس رفت و قبل مرگش بوسه ي شيريي بر صورت فرزندش زد و كم كم دستانش سرد شد و جان باخت .

حالا مريم مانده بود و پسري يتيم كه پناهگاهي جز خودش نداشت و فرزندي كه در شكمش جنب و جوش داشت ولي خبر نداشت كه پدرش در زير خاك دفن شده است . به خانه پدر عرشيا رفت ولي پدر عرشيا او را مقصر مرگ عرشيا مي دانست و او را بيرون انداختند . كم كم پس انداز مريم رو به اتمام بود و كاري از دستانش بر نمي آمد .  

هر پنج شنبه كه مي شد مريم دست فرزندش را مي گرفت و به سر قبر عرشيا مي آمد . در دلش غوغايي بود كه فقط خود خدا مي دانست ولي به خاطر وجود پسرش نيما دردهايش را درون سينه اش كه مالامال از درد شده بود جا مي داد . روزها كم كم از پس هم گذشتند و رفته رفته موقع وضع حمل مريم شده بود . ولي اين بار كسي نبود كه او را كمك كند . حتي در روزهاي آخر بارداري باز مريم به سر كار مي رفت . زندگي برايش سخت گشته بود . تا سختي ها مي خواستند او را از پاي بدر آورند عشق فرزندانش او را به زندگي اميدوار مي ساخت . بلاخره روز موعود فرا رسيد و ميم تنها داخل اتاقش خوابيده بود كه درد شديدي سراسر وجودش را در بر گرفت از خواب بيدار شد ولي گويي ناي راه رفتن در او مرده بود هر كاري مي كرد كه از جايش بر خيزد ولي قادر به انجام آن نبود اشك در چشمانش جمع شده بود نمي دانست چه راهي را بكار گيرد كه از اين مخمصه رها يابد .

به اطرافش نگاهي كرد و نيماي يك ساله و نيمه ي خودش را نظاره مي كرد و در دلش آهي كشيد . خيلي دوست داشت كه او بزرگتر بود و مي توانست او را كمك كند . به هر زوري بود خيزي بر زمين خورد و خودش را از اتاق جدا ساخت ولي ديگر توان نداشت كه جلوتر رود . مدام به اطرافش نگاه مي انداخت . دوباره تلاش كرد تا حداقل خودش را به تلفن نزديك سازد و ساناز بهترين دوستش را با خبر سازد ولي ناي تكان خوردن نداشت كم كم داشت نفسش پس مي رفت و تنها و بي كس گوشه ي اتاق بر زمين افتاده بود و با چشمان خيسش از خداوند طلب كمك مي كرد ولي گويي كسي صدايش را نمي شنيد . دوباره تلاشش را افزايش داد و هر جوري كه شد خودش را به تلفن رساند و شماره ي ساناز را گرفت و تا خواست سخني با او بگويد ناگهان درد شديدي سراسر وجودش را فرا گرفت و فرياد بلندي كشيد . ديگر نايي نداشت ناگهان در حالتي كه اطراف را نظاره مي كرد عرشيا را ديد كه با چشمان اشك بار او را نگاه مي كرد و خيلي دوست داشت بتواند به او كمك كند ولي نمي توانست . ناگهان دستانش سرد شد و كم كم نفس هايش پس رفت . در آخرين لحظات عمرش توانست آخرين جمله اش را بر زبان آورد . مريم به اسمان نگاهي كرد و با صداي لرزانش به خداي خودش گفت: خدايا خداي من تنها ماندم  بعد گفتن اين جمله بدنش سرد شد و دستانش ديگر حس خودش را از دست داده بودند و ناگهان ديده از جهان فروبست .

بعد حدود نيم ساعت ساناز به منزل مريم رسيد و با كمك همسايه ها توانست وارد اتاق شود ولي ديگر دير شده بود و كار از كار گذشته بود و او را روانه بيمارستان كردند ولي فرزندش نيز زنده نمانده بود و نيماي كوچك نيز در همان كودكي بدون پدر و مادر گشته بود .

 

[ شنبه بیست و سوم مهر 1390 ] [ 21:0 ] [ ققنوس شب حسین ]

 

 قبل از خوندن داستان جا داره از ساده دل عزیز و مرجان تشکر کنم که تقریبا داستان رو حدس زده بودند دوستان من نویسنده ی داستان سکسی نیستم لطفا شان خودتون رو پایین نیارید و از داستان های من عبرت بگیرید راستي دوستان براي بالا رفتن امتياز وبلاگ من در بنر انتخاب بهترين وبلاگ كليك كنيد و به وبلاگم راي دهيد مرسي

افزایش امتیاز وبلاگ

بر لبه ي تيغ

هوا كم كم رو به سردي مي رفت تقريبا تمامي برگهاي درختان از سبزي به زردي گراييده بود و داشت بر زمين مي ريخت افرادي كه از زير شاخه هاي درختان مشغول عبور و مرور مي شدند خش خش برگها را زير گام هايشان حس مي كردند . عده اي از دانشجويان نيز مشغول كشيدن درخت شده بودند احمد نيز از كنار پنجره مشغول نظاره كردن به اين وقايع شده بود . و بعد از كلي نگريستن پنجره را بست و بر روي ميز اتاقش تكيه داد .

 وسوسه هاي شيطاني او را رها نمي ساخت و مدام همراه او شده بود . امروز كسي در منزل آنها نبود و او به دوست دخترش سميه گفته بود كه به آنجا بيايد تا با هم كمي گفتگو كنند ولي گويي كمي دير كرده بود . گفتگو بهانه ي احمد بود و او مدتها دنبال فرصتي مي گشت تا سميه را به خانه ببرد و با او نزديكي كند . سي دي مبتذل نيز قبلا از سامان گرفته بود و همه چيز مهيا گشته بود فقط سميه كمي دير كرده بود دل توي دل احمد نبود و مي ترسيد اهالي خانه بيايند و او نتواند با سميه رابطه برقرار سازد . در همين افكار بود كه ناگهان صداي زنگ خانه به صدا در آمد . احمد به سرعت رفت و درب را باز كرد ولي خبري از سميه نبود و زن همسايه براي احوال پرسي مادرش دق الباب كرده بود و بعد كمي صحبت با او احمد درب را بست و داخل اتاق شد .

 وقتي وارد اتاق شد مدام به سميه زنگ مي زد ولي او در دسترس نبود و اين باعث ناراحتي براي احمد شده بود آن روز گذشت و خبري از سميه نشد و احمد نيز كلافه شده بود و از شدت ناراحتي شام نخورد و به اتاقش رفت تا بخوابد كه ناگهان پيامي از سميه رسيد . احمد تازه فهميده بود كه چرا او نيامده بود . به طور ناخداگاه پسر خاله ي سميه فوت كرده بود و او نيز مجبور شده بود به آنجا برود و احمد را تنها گذارد . شايد فوت پسر خاله اش خواست خدا بود كه او را از بي آبرو شدن نجات بخشد . فرداي آن روز احمد قراري گذاشت و كلي گلايه از سميه كرد و سميه نيز شرمندگي خود را اعلام نمود و دوستي شيطان وارانه ي آنها همچنان ادامه دار شد .

آتش هوس سراسر وجود احمد را گرفته بود ديگر از خود ارضا شدن خسته شده بود و تنها سميه را راه نجات خودش مي يافت و مدام به بهانه هاي گوناگون دنبال خالي شدن منزل مي گشت ولي گويي شانس ديگر به او رو نمي كرد . تا اينكه عمويش فوت كرد و همه براي رفتن به خانه ي آنها آماده شدن ولي احمد خود را به مريضي زد و در خانه ماند . حالا بهترين وقت بود كه سميه را به خانه بياورد . به او زنگ زد و از بختش اين بار سميه جوابش را داد و دوباره قرار شد كه او به خانه ي احمد برود . احمد داخل اتاقش به انتظار آمدن سميه بر روي صندلي نشسته بود و پاهايش را روي يكديگر انداخته بود و مدام آن را تكان مي داد اضطراب سراسر وجودش را دوباره فرا گرفته بود . برخواست و پنجره ي رو به كوچه را گشود ولي خبري از سميه نبود . با چشمانش كل كوچه را بازديد كرد . عده اي بچه مشغول بازي كودكانه خويش شده بودند و تعداي از زنان همسايه نيز دور يكديگر جمع شده بودند و طبع عادتشان پشت سر يكديگر غيبت مي گفتند . احمد كمي ترسيده بود كه همسايه ها سميه را ببينند و آنوقت برايش اين قضيه مي توانست گران تمام شود .

 از طرفي هوس او را لحظه اي رها نمي كرد . مثل ديوانه ها شده بود . نمي توانست سر جاي خودش بنشيند تا اينكه صداي زنگ در به صدا در آمد . درب را كه باز نمود چهره اش برافروخته شد و اين بار دايي او تمام نقشه هايش را از بين برده بود .

كمي گرم صحبت با او شد و به بهانه سر زدن به خانواده ي عمويش از خانه بيرون زد و سر كوچه به سميه برخورد كرد و با او به رستوران هميشگي رفتند و مشغول حيف و ميل كردن پول ها شدند . بعد پرسه زدن در خيابان ها به خانه برگشت و  افسوس روز از دست رفته را مي خورد . بايد دوباره منتظر روزي مي شد كه خانه خالي شود و سميه را باز صدا كند و اگر مثل دفعات قبلي به مشكلي بر نخورد كارش را به انتها برساند.

روزگار چرخيد تا اينكه چهلم  عمويش فرا رسيد و احمد حتي يكبار نيز براي عرض تسليت به خانه ي آنها نرفته بود و اين بار مجبور بود كه با خانواده به آنجا برود . خودش را به هر دري مي زد تا بتواند خانه بماند ولي ترفندهايش ديگر سودي نداشت و مجبور شد با آنها به خانه ي عمويش پا نهد . مراسم به اتمام رسيد و آنها به خانه بازگشتند احمد از غم زياد به اتاقش رفت و درب را بست و تا صبح ازخوابش نبرد .

يك روز صبح بود كه ناگهان سميه با احمد تماس گرفت و با او قرار ملاقات گذاشت احمد كه چند وقتي بود از اين افكار شيطاني بدور شده بود با اين تماس دوباره به دام افتاد و به سر قرار رفت . سميه آن روز جور ديگه اي لباس بر تن پوشيده بود و مدام اندامهايش را از زير چادر به او نشان مي داد و احمد را به اوج شهوت كشانده بود . احمد به اندام سميه مدام نگاه مي كرد و در دلش آه مي كشيد و وقتي به خانه بازگشت ياد سميه او را لحظه اي رها نمي ساخت .

فرداي آن روز احمد مدام با بهانه هاي گوناگون قصد بيرون كشيدن خانواده ي خويش را در سر مي پروراند و بلاخره موفق شد مادرش را راضي نمايد تا به ديدن خواهرش برود ولي هنوز سارا خواهرش در حمام بود و احمد براي بيرون كشيدن سارا دنبال نقشه مي گشت . به نزديكي درب حمام كه رسيد ناگهان متوجه شد گوشه در باز است و صداي شرشر آب نيز در داخل حمام شنيده مي شد . كنجكاوي او گل كرد و از گوشه ي در نگاهي به داخل حمام انداخت .

 ناگهان اندام بسيار زيباي خواهرش را ديد و بي هوا لذت شهوت در او دوباره زنده شد . خيلي دوست داشت داخل حمام برود و با خواهرش نزديكي كند ولي نيرويي از رفتنش ممانعت مي كرد . بلاخره توانست بر آن نيرو غلبه كند و به لبه ي تيغ پا نهد . سارا ناگهان خود را مقابل چهره ي پر از شهوت برادرش درون حمام ديد و تا خواست سر وصدا كند احمد او را بر زمين زد و بعد كلي مقاومت از سوي سارا بلاخره توانست با او نزديكي كند و ابروي خواهرش را بر زمين ريزد .

كارش كه تمام شد تازه فهميده بود كه چه كار بي شرمانه اي با خواهر خودش كرده است و با سرعت منزل را ترك كرد . بيچاره سارا بر كف حمام افتاده بود و خون سرتاسر وجودش را در برگرفته بود . خيلي غمگين شد بود . اصلا گمان نمي كرد برادرش به او تجاوز كند . التهاب سرتاسر وجودش را در بر گرفته بود شب سر رسيد ولي احمد به خانه نيامده بود و سارا نيز در گوشه ي اتاقش چمباتمه زده بود و غم گلويش را گرفته بود . دوست داشت فرياد بزند و از شدت گريه بميرد ولي نمي توانست .  دوست داشت تمام ماجرا را به مادرش بگويد ولي اين قضيه تف بالاي سري بيش نبود و اين قضيه را بازگو نساخت .

چند روزي گذشت و احمد سر و كله اش پيدا شد . به خانه كه رسيد و به اتاقش رفت و تا خواست لباسش را عوض كند در باز شد و سارا با چهره ي برافروخته داخل شد . از چشمانش خون مي چكيد . ديگر اشك ها جاي خودشان را به خون داده بودند . بعد كلي نگريستن سري به سوي برادرش تكان داد . رويش را به سمت در چرخاند و از اتاق خارج شد .

چند هفته از آن ماجرا گذشته بود . هوا بسيار سرد شده بود و برف تقريبا زمين را سفيد كرده بود . ناگهان مادر احمد با آشفتگي به اتاقش آمد و خبر خودكشي سارا را به او گفت . سارا را به بيمارستان رساندند ولي تعداد قرص هاي خورده شده زياد بود ديگر نايي برايش نمانده بود و بعد از چند ساعت جان باخت .

روزگار براي احمد ديگر معنايي نداشت مدام چهره ي معصومانه ي خواهرش در ذهنش تداعي مي شد به بيرون از بيمارستان رفت و گوشه اي سر بر ديوار بيمارستان نهاد و به ياد روزگاران قديم افتاد . روزگاراني را به ياد مي آورد كه تازه سارا را خدا به آنها داده بود . آن زمان احمد پسر بچه اي بيش نبود و از شوق به دنيا آمدن سارا تمام اسباب بازيهايش را به دوستانش داده بود .

روزي را به ياد مي آورد كه سارا پنج ساله بود و به خاطر بيماري در بيمارستان بستري شده بود آن شب احمد از شدت ناراحتي تا خود صبح غصه خورد و فرداي آن روز او نيز بستري شده بود در همين افكار بود كه ناگهان دستاني مردانه شانه هايش را تكان داد . سرش را كه چرخاند پدرش را ديد كه ملتهب از شنيدن خبر به او زل زده بود ولي اشك هاي احمد كه همانند سيل روي گونه هايش را گرفته بود خبر از واقعه را مي داد . ناگهان پدرش با دودست بر سرش كوبيد و از شدت ناراحتي بيهوش شد . در باورش نمي گنجيد كه تنها دخترش بايد در خاك برود ولي او همچنان نفس بكشد .

چند ماهي از مرگ سارا ميگذشت روزگار نيز از آن سردي بدورشده بود و كم كم گرمي هوا جايگزين سرما شده بود درختان نيز بارور شده بودند . ولي غم از دست دادن سارا پدرش را رها نساخته بود و هر هفته به مزارش مي رفت و ساعت ها بر مزار با او هم صحبت مي شد و با چشماني اشك بار از آنجا به خانه باز مي گشت . ديگر از آن هيبت خبري نبود و غم و غصه او را نحيف ساخته بود .

روزگار تابستان نيز فرا رسيد و با آمدنش پدر احمد را نيز با خود به خاك برد . غصه هاي دورني محمد آنقدر زياد بود كه حتي شش ماه هم نشد كه او نيز ديده از جهان بر بست و همسر و فرزندش را تنها گذاشت . ديگر براي احمد رمقي نمانده بود حالا متوجه اشتباه خودش شده بود اگر آن روز جلوي هوس شيطانيش را مي گرفت اين اتفاقات هرگز رخ نمي داد .

 روزگار غم را از چشمان احمد شسته بود و سالگرد پدر نيز گذشته بود و حالا مادر احمد به دنبال همسري برايش بود و چندين بار نيز به خواستگاري رفته بودند ولي به دلايلي به هم خورده بود تا اينكه روزي احمد كه حدود يك سال از سميه بي اطلاع بود او را در خيابان ديد و بعد چند مدت كه دوباره با يكديگر هم پياله شدند به خواستگاري او رفت و چند مدت بعد نيز با يكديگر ازدواج كردند زندگي احمد روال خوبي به خود گرفته بود او توانسته بود كار مناسبي براي خودش دست و پا كند . مادرش نيز در كنار آنها بود ولي مدام از سميه كنايه مي شنيد و اين تنها چيزي بود كه احمد را آزار مي داد . روزي خبر بستري شدن مادرش را به او رساندند .

با سرعت به بيمارستان رفت ولي مادرش را به بخش مراقبت هاي ويژه برده بودند و ساعت ها منتظر بيرون ماندن مادرش شد . بعد حدود نيمي از شبانه روز مادرش را به بيرون انتقال دادند ولي پارچه ي سفيدي بر رويش كشيده بودند . احمد تا موضوع را فهميد ناخداگاه سرش گيج خورد و بر زمين افتاد . بر باورش نمي گنجيد كه بالاترين هستي زندگيش را از دست داده بود .

بغض در گلويش مانند تيري شده بود كه آماده شكليك باشد ولي ماشه گويي همانند سنگ شده بود و قدرت عقب آمدن نداشت . هر جوري بود مي خواست خودش را خالي كند و بهترين راه را راه رفتن ديد و تا منزلش راه رفت . مي خواست براي مراسم ختم مادرش آماده شود در دلش سودايي بزرگ برپا شده بود كه بسيار بزرگتر از فوت پدر و خواهرش بود.

به خانه رسيد و درب را باز كرد ولي دو كفش مردانه توجه او را به خود جلب كرد . كنجكاو شد و آرام آرام پله ها را بالا رفت و آهسته در را باز كرد . بعد گشودن در متوجه صداهايي از داخل اتاق خوابش شد و بدون سرو صدا به نزديكي در رسيد صداي همسرش سميه بود كه در بين صداهاي او صداي دو مرد نيز شنيده مي شد به سرعت در اتاق را باز كرد و هيكل عريان همسرش را در آغوش دو مرد غريبه ديد . از شدت تعجب نمي توانست صحبت كند .

آنها نيز مات و مبهوت به احمد خيره شده بودند كه ناگهان احمد به سوي آنها حمله كرد و مشغول زدن يكي از آنها شد كه ناگهان متوجه فرو رفتن جسم تيزي بر پهلويش شد سرش را چرخاند و تا خواست كاري كند آن فرد دوباره چاقو را اين بار به سوي قلبش نشانه رفت و او را بر زمين انداخت . خون مانند سيل از بدن او خارج مي شد ديگر نمي توانست روي پا بايستد و بر روي زانوانش افتادو طولي نكشيد كه بر زمين افتاد .

ديگر نفس هايش كند شده بود و ياد مادرش افتاد كه بايستي غريب و بي كس دفن گردد . در همين افكار بود كه چهره ي معصومانه اي بر جلوي ديدگانش نقش بست . روح سارا به سراغش آمده بود و از طرز نگاه كردنش مشخص بود كه از او بسيار ناراضيست و تا خواست از او حلاليت بگيرد او ناپديد شد . صداي سميه هنوز در اتاق بود كه به آن دو مي گفت جنازه اش را به بيابان ببريد تا رد پايي از ما به جا نماند . برگشت و با حالت عصبانيت به او زل زد و بعد دقايقي بدنش سرد شد و جان باخت .

پايان

  

[ شنبه دوازدهم شهریور 1390 ] [ 23:55 ] [ ققنوس شب حسین ]

 

دوستان من در برترین وبلاگ ها ۳۴ هستم اگر واقعا از وبلاگم خوشتون اومده به آن رای دهید کلیک چپ روی انتخاب برترین وبلاگ و کلیک چپ روی رای مثبت به وبلاگ همین می شه یه امتیاز مرسی از همتون

 

شمع سوخته

سميرا دختر جوان و نسبتا زيبا رويي بود كه بعد چند سال توانسته بود در رشته ي مديريت فارغ التحصيل گردد و براي بدست آوردن كار مناسبي به هر دري مي زد ولي گويي شانس به او رو نمي آورد تا اينكه در شركتي خصوصي توانست كار مناسبي براي خودش دست و پا سازد  روزگار گويي كم كم با او سازگار گشته بود و حال و هوايش روز به روز بهتر مي شد .

او سعي مي كرد كمتر با همكارانش رابطه ي دوستي برقرار سازد و كمتر در بحث هاي غير كاري آنها حضور مي يافت ولي يكي از همكارانش كه فرهاد نام داشت مدام جلوي او سبز مي شد و تقاضاي آشنايي بيشتر را به او مي داد . سميرا نيز مدام به بهانه هاي گوناگون خود را از او جدا مي ساخت ولي فرهاد عزمش را جذب ساخته بود و هر بار به بهانه هاي گوناگون خود را به او نزديكتر مي ساخت ديگر محيط كار برايش سنگين گشته بود .

حدود سه ماهي از پيدا شدن فرهاد در زندگي سميرا مي گذشت كه تصادف سنگيني حافظه ي كوتاه مدت او را تحت شعاع خود قرار داد گويي ديگر سميرا كسي را نمي شناخت سرش مدام درد مي گرفت و حالت تشنج به او دست مي داد . روزگار برايشان خيلي سخت مي گذشت گويي هر روز صد روز شايد هم بيشتر شده بود فرهاد از صبح تا نيمه هاي شب بالاي سرش ايستاده بود و جوري اشك مي ريخت كه همه را مجاب نموده بود كه واقعا علاقه ي شديدي به او دارد .

 بعد مدت چند روز سميرا توانست حافظه ي خود را بدست آورد و خواهرش تمام داستان را برايش بازگو نمود . حالا ديگر فرهاد تمام زندگي او شده بود و ديگر آن بي تفاوتي را كه قبلا نسبت به او داشت را ديگر نداشت . روزگار گذشت و رفته رفته فرهاد تمام زندگيش شده بود . نمي توانست يك لحظه بدون فرهاد روزگار را سپري سازد . تمام حرف هاي ناگفته ي خود را به فرهاد مي گفت و اصلا نسبت  به او غريبي نمي كرد  . ولي رازي در سينه ي او نهفته بود كه هر كاري مي كرد جرات بازگو ساختن آن را پيدا نمي كرد . دوست صميمي او يعني شيرين تنها كسي بود كه اين راز را مي دانست و موضوع را با او در ميان نهاد و شيرين نيز او را مجاب نمود كه راز را با فرهاد در ميان نهد .

به هر بدبختي كه شد او توانست راز را به فرهاد بازگو سازد حال خوبي پيدا كرده بود گويي بار سنگيني را از روي دوشش برداشته بودند .بعد يك سال آشنايي بلاخره روز تولد سميرا فرا رسيد . تمام مهمانها در اتاق پذيرايي خانه ي سميرا دور هم جمع شده بودند و كيك بزرگي در آنجا توجه همه را به خود جلب نموده بود .

 سميرا فقط در بين مهمانها به دنبال فرهاد مي گشت و مدام شماره اش را مي گرفت ولي خاموش بودن گوشيش درون سميرا را خاموش نموده بود تا اينكه بلاخره سر وكله ي فرهاد نيز پيدا شد . گويي تمام دنيا را به سميرا داده بودند از خوشي مي خواست پرواز كند و سريع به سويش شتافت و دليل تاخيرش را پرسيد و بعد مجاب شدن تمام مهمانها در كنار كيك جمع شدند و سميرا شمع ها را فوت كرد و جشن به خوبي تمام شد .

شب كه شد سميرا از شدت خوشحالي به اتاقش رفت و به بهانه ي خواب چراغ را خاموش كرد ولي تا خود صبح به خودش و فرهاد فكر مي كرد جواني بسيار خوش تيپ چشمان درشت قد متوسط لاغر اندام و بسيار دوست داشتني كه برق چشمانش توجه هر كسي را به خود جلب مي نمود . صبح شد و سميرا تازه خوابش گرفته بود و به خواب عميقي فرو رفت كه شبيه كابوس بزرگي برايش شد و با حالت ترس از خواب پريد در خواب شمع هايي را مي ديد كه بر سر كيك گذاشته شده بود .

 شمع ها كاملا سوخته شده بودند و كيك را نيز خراب نموده بودند در وسط كيك گويي آينه ي شكسته اي نهاده بودند كه سميرا خود را به صورت نيمه در آن مي ديد و فرهاد با خنده هاي بلند بر سرش مي زد و او را زير كيك انداخته بود و شمع ها نيز در گلويش فرو رفته بودند و ناي فرياد زدن را از او ستانده بودند . از خواب كه برخواست كمي آب به صورتش زد و به لب حوض رفت و جريان را براي آب بازگو ساخت و كمي آرام شد و به خانه باز گشت . حدود نيم ساعت بعد فرهاد به او زنگ زد و بعد چند دقيقه به دنبالش آمد و به رستوران نسبتا شيكي رفتند و مشغول خوردن غذا شدند .

 بعد از آنجا به سينما رفتند در آن تاريكي فرهاد مدام دستانش را روي ران پاي او مي كشيد و سميرا هم از اين كار او ناراحت شده بود و دستان فرهاد را مي گرفت تا آسيبي نبيند . بعد از خروج از آنجا تا چند روز سميرا جواب فرهاد را نمي داد ولي آتش عشق فرهاد سميرا را در بر گرفته بود و با خودش كنار آمد و بعد كلي عذر خواهي دوباره با يكديگر صميمي گشتند . سميرا نمي خواست كه آن جريان تكرار گردد و كمتر به او ابراز عشق مي نمود .

بعد چند مدت روزي فرهاد تقاضاي ازدواج را با سميرا در ميان نهاد . سميرا و خانواده اش كه او را بسيار دوست داشتند موافقت كردند ولي اتفاقي افتاد كه ازدواج بهم خورد . سميرا از يكي از دوستانش فهميده بود كه فرهاد همسر ديگري دارد كه حدود هشت سال شريك زندگي فرهاد است و فرزند نيز در زندگيشان وجود دارد. تا چند روز اصلا از خانه بيرون نمي آمد و مدام فكر مي كرد كه چرا فرهاد چنين دروغ بزرگي را به او گفته است . آن هم به او كه حتي تنها رازش را كه حتي جرات بازگو كردنش را به مادرش نداشت به او گفته بود ولي فرهاد قضيه ي ازدواجش را به او نگفته بود .

با كلي خواهش فرهاد به اتاق سميرا رفت و دليل تمام پنهان كاريهاش را عشق فراوان به او عنوان كرد و مي ترسيد اگر سميرا از اين قضيه بويي برد او را ترك نمايد . و بعد از آن كلي شيرين زباني نيز به آن افرود و از اتاق خارج شد .

حال سميرا مانده و راهي كه دو سر داشت و او بايد يكي از آنها را انتخاب مي كرد . راه اول فراموش كردنش بود و راه دوم همسر دوم شدن فرهاد بود. نمي دانست كدام راه را برگزيند . روزهاي خوش با فرهاد را كه به خاطر مي آورد تمام شك و ترديد ها از بين مي رفت ولي كمي كه فكر مي كرد دوباره دچار ترديد مي گشت  از طرفي نمي خواست زندگي آن زن و بچه را منهدم سازد و از سوي ديگر فراموش كردن فرهاد برايش بسيار سخت شده بود .

هر روز براي خود خلوتي مي ساخت و به آينده اش مدام فكر مي كرد نمي دانست تصميم درست كدام است تا اينكه بلاخره تصميم نهايي خود را با كمي ترديد گرفت و همسر دوم فرهاد شد . به محضري رفتند و بعد خواندن ختبه آنها با يكديگر ازدواج كردند . روزگاران با خوبي و خوشي براي سميرا سپري مي شد طوري كه ديگر روزهاي هفته را نيز به خاطر نمي آورد ولي رفته رفته پرده هاي دروغين خوشي از ديدگانش كنار رفت و كم كم اخلاق و رفتار فرهاد عوض شد وكمتر به او سر مي زد .  حالا روزگار برايش سخت شده بود طوري كه هر روزش صد روز گشته بود .

سميرا كه اين همه بي اعتنايي را مي ديد ولي دوباره به او وفادار مانده بود . روزي حالش بسيار بد شد حالت تهوع و سر گيجه به او دست داد و نزديكترين دوستش يعني شيرين را با خبر ساخت و به نزد پزشك شتافتند و آنجا متوجه شد كه باردار است . از شدت خوشي گويي مي خواست زمين را بكند . به خانه رسيد و شمع ها را روي ميز روشن كرد و منتظر فرهاد شد ولي آن شب او نيامد و جواب سميرا را نيز نداد . فردا شب فرهاد به خانه رفت و بعد كلي بگو مگو سميرا جريان را برايش بازگو ساخت ولي او با بي اعتنايي از خانه بيرون رفت . سميرا تازه فهميده بود در انتخاب دو راهي دچار اشتباه شده است .

ولي باز رفتارهاي او را به پاي خستگيش گذاشت و آينده ي بچه اش او را به زندگي دلگرم مي نمود تا اينكه روزي در خيابان فرهاد را با دختر جواني ديد كه دست در دست او نهاده است و خوشحال و خندان از خيابان عبور مي كردند به هر زحمتي كه شد آنها را تعقيب كرد . وقتي آنها را داخل رستوران ديد ياد روزگاران خودش افتاد كه همين گونه او را بازيچه ي دست خودش ساخته بود طاقتش تاب شد و به نزد آنها رفت . فرهاد از ديدن سميرا متعجب مانده بود . گويي قدرت كلام در او مرده بود  سميرا با نگاه معني داري به او زل زد و به دختر نگاهي انداخت و سري به نشانه ي نارضايتي تكان داد ولي توهيني نكرد چون خودش نيز زندگي زن ديگري را خرابي نموده بود .

در بين راه مدام حالش بد مي شد و تلو تلو خوران به منزل رسيد . درب را باز نمود و بر سر ميز منزلش رسيد و بر صندلي تكيه داد و به شمع هاي سوخته ي روي ميزش زل زد .

شمع ها را روزگاران جواني سوخته شده ي خودش مي دانست كه به جاي درست سوختن بي هدف سوخته شده بود . ياد روزگاراني مي افتاد كه خواستگارانش را به خاطر وجود فرهاد رد كرده بود اشك از چشمان جاري گشته بود . اضطاب سرتاسر وجودش را در بر گرفته بود . روي بازگشت به خانه ي پدري را نيز نداشت . گويي بايد با آينده ي خرابي كه خود آن را ويران نموده بود كنار مي آمد . مدام عرق سرد وجودش را مي گرفت . حالا فهميده بود كه عقل از احساس بهتر است و ياد حرف پدرش افتاد كه به او گفته بود با عقلت مسائل و مشكلاتت را پيش ببر ولي او گول احساساتش را خورده بود .

 پایان 

[ پنجشنبه سیزدهم مرداد 1390 ] [ 8:43 ] [ ققنوس شب حسین ]

قبل از داستان عزیزان اگر وبلاگم را قابل دانستید به آن رای بدهید ممنون

برای شادی روح قویترین مرد جهان روح الله داداشی صلوات

در دام مرگ

صداي پرندگان و سبزي درختان نويد تابستان گرمي را مي داد كه گرماي آن چند روز زودتر فضاي شهر را در بر گرفته بود چرخش روزگار و گذر عمر و همچنين تلخي هاي زياد آن سياوش را نم نم از پاي بدر آورده بود . پنجره را گشود و به سمت بازار راهي شد . همچون انسانهاي مست از كنار افراد مي گذشت و گويي اصلا آنها را نمي بيند درد درون سينه اش آنقدر بزرگ بود كه نمي توانست با كسي بازگو كند . ديگر از روزگار دل كنده بود دنيا برايش پوچ و تو خالي گشته بود سرش مدام گيج مي خورد و به ديوار تكيه مي كرد . انگار ديگران او را نمي ديدند و اصلا به حال بد او توجه نمي كردند . به نزديكي بازار رسيد و ناگهان چشمانش به اعلاميه ي جواني افتاد كه بر ديوار نصب شده بود . اشك از چشمانش جاري شد . نمي دانست چرا ولي خيلي برايش ناراحت شد . تلو تلو خوران به بازار رسيد و به سمت راسته ي اجناس منزل رسيد . تناب محكمي از فروشنده گرفت و قلاب محكمي نيز برداشت و با حالت سراسيمه به سمت منزل روانه شد . در بين راه افرادي را مي ديد كه براي كوچكترين چيزي به همه كس و همه چيز قسم مي خوردند كه پول بيشتري بدست آوردند . كمي ايستاد و به مردم خيره گشت . دختر جواني مشغول گدايي از مردم شده بود و جوانان مدام به او پيشنهادات نامشروع مي كردند ولي او اصلا توجه نمي كرد . از اين رفتار او بسيار خرسند گشت جلوتر رفت و به او خيره شد. نگاه معني داري به اوانداخت و بعد سرش را به سمت ديگري چرخاند . گويي پاهاي سياوش بر زمين قفل شده بود . به زور گام هايش را برداشت و با او مشغول صحبت شد ودليل گداييش را سوال كرد ودر جواب سياوش چيزي به او گفت كه سياوش از شدت ناراحتي بر زمين افتاد . پدر سيمرا (دختر جوان) سالها پيش به خاطر بيماري سرطان دار فاني را وداع گفته بود و مادرش نيز در همان كودكيش از دنيا رفته بود و در اين دنيا تنها يك برادر برايش مانده بود كه حالا به خاطر سرطان در بيمارستان بستري شده بود و سيمرا كه نمي توانست پول آمپولهايش را تهيه سازد به گدايي مشغول شده بود . گرچه برادرش به احتمال فراوان مي مرد ولي لااقل چند مدتي بيشتر مي توانست او را ببيند ولي براي اين پول خود فروشي نمي كرد. سياوش تمام پول هايش را به او داد و براي برادرش آرزوي بهبودي كرد و از آنجا دور شد . در بين راه فكر سيمرا لحظه اي او را رها نمي ساخت . برقي در چشمانش بود كه معصوميتش را نمايان مي كرد و از ته دلش براي بهبودي برادرش دعا كرد . نزديك خانه رسيد ماشين مدل بالايي اطراف منزل ايستاده بود . جهت كنجكاوري داخل ماشين را نگاهي كرد . دختر پسر جواني را ديد كه مشغول بوسه زدن بر روي يكديگر شده بودند . آنقدر عاشقانه به هم بوسه مي زدند كه گويي سالها يكديگر را نديده بودند . خنده ي تلخي به آنها زد و به داخل كوچه رفت . اصغر پسر همسايه هنوز هم مشغول كبوتر بازي بود و به آسمان چشم دوخته بود . در خانه را گشود و داخل شد . حال چندان خوبي نداشت . كمي آب قند براي خودش  درست كرد و بعد از اينكه كمي حالش بهبود يافت قلاب را محكم بر طاق زد و طناب را از روي زمين برداشت و حلقه اي از آن ساخت و چارپايه را زير آن گذاشت و طناب را به قلاب دوخت و آماده ي خودكشي شد . يك مرتبه يادش آمد كه با خانواده اش وداع نساخته است . عكس پدر ومادرش را بر روي ميز گذاشت و بعد آن را بر سينه ي خويش چسبانيد . اشك مانند سيل از گونه هايش جاري گشته بود نزديك پنج شش سالي بود كه غم فراق پدرش را حس مي كرد و مادرش نيز دو سال پيش ديده از جهان گشوده بود . در دار دنيا فقط خواهرش ستاره برايش بجا مانده بود كه او نيز به خاطر مشغله هاي فراوانش كمتر به او سر مي زد . عكس را روي ميز نهاد و خواست از چهار پايه بالا رود كه ياد مريم تمام وجودش را سوزاند . مريم دختر زيبا رو با قد متوسط چشمان درشت كمي لاغر و به قول معروف تركه اي بود كه سياوش در دوران دانشگاه با او آشنا شده بود . روزي را به خاطر مي آورد كه بعد فوت پدرش در دانشگاه بزرگ تهران قبول شده بود . گرچه بسيار خرسند بود ولي نبود پدر او را آزرده خاطر ساخته بود . هنگامي كه به كلاس وارد شد چشمانش به چشمان زيباي مريم افتاد و آتشي در دلش شعله ور شد. به هر بهانه اي دوست داشت به او بيشتر نزديك شود و با او همكلام گردد.

به بهانه پرسش هاي علمي رابطه ي دوستي خود را با او بنا نهاد و روزها از پس هم كه گذشتند و رابطه دوستي آنها به عشق عميقي تبديل گشت . سياوش بارها در دلش به خود مي قبولانيد كه اين عشق عادتي بيش نيست ولي لرزش تنش در موقع مواجهه با او نمي توانست عادت باشد. رابطه ي انها بجز در دانشگاه در سينماها و پارك ها و خيابانها نيز ادامه يافت . ديگر هرگز نمي توانستند از ياد يكديگر غافل گردند . رزوها در دانشگاه و خيابانها وشب ها نيز از طريق مكالمه احوالات يكديگر را جويا مي شدند. كم كم صحبت هاي ازدواج در دل آنها شكوفا شد . هر شب مريم از شوق اينكه فردايي خواهد آمد كه در خانه سياوش نقش همسرش را دارا باشد به خواب فرو مي رفت . مدتي گذشت تا سالگرد فوت پدر سياوش بگذرد و او شرايط ازدواج را دارا باشد و همراه خواهرش به منزل مريم رفتند . مريم در محله ي اشراف نشين زندگي مي كرد و از لحاظ مالي بسيار غني بودند ابتدا از زدن درب خوف كرد ولي با اصرار خواهرش دق الباب كرد . مستخدمي درب را گشود و آنها را به سمت منزل راهنمايي ساخت . داخل منزل شدند و به سمت پذيرايي راهنمايي شدند . دقايق نسبتا طولاني را براي حضور پدر و مادر مريم منتظر شدند تا بلاخره مردي نسبتا چاق با شكم نسبتا جلو آمده گردن كلفت و بدون ريش و سيبيل چشمان درشت با ابروهايي پر كه چهره اش را خشن ساخته بود وارد شد . دقايقي بعد نيز مادرش كه زن متوسط اندامي بود با لباسهاي زيبا وارد اتاق شد . سياوش دستپاچه شده بود . مدام عرق مي كرد و در دلش صلوات مي داد . مدام پاي چپش را مي لرزاند . پدر و مادر مريم به او خيره شده بودند تا اينكه خواهر سياوش بحث را آغاز كرد . ولي هنوز سخنانش به اتمام نرسيده بود كه حرفش توسط پدر مريم قطع شد و راجع به سياوش سوالاتي كرد . منتهي جواب چندان خو شايندي دريافت نكرد . يواش يواش لحظه ي ورود مريم فراهم شده بود كه پدرش سياوش و خواهرش را بيرون كرد . سياوش كه از رفتار پدر مريم به شدت عصباني گشته بود بلافاصله روانه منزل شد . روابط آن دو چند روزي قطع گرديد . كم كم سياوش توانسته بود مريم را از يادش بيرون ببربد كه مريم دوباره به سراغش رفت و دوستيشان دوباره آغاز شد . دوباره پارك ها و پرسه زدنهاي زياد در خيابان ها مهمترين كار آنها شد . نمي توانستند دقيقه اي بدون ديگري سر كنند . پدر مريم هنگامي كه موضوع را فهميد او را براي ادامه ي تحصيل به فرانسه فرستاد تا از شر سياوش رها يابد . سياوش شب ها و روزها را به عشق تماس مريم سپري مي ساخت كم كم رفتارش به جنون شبيه شده بود . بعد مدت ها فقط شب ها ياد مردم در وجودش شعله ور مي شد و مانع خواب هاي او نيز مي شد موسيقي را كنارش مي گذارد و به فكر فرو مي رفت  وقتي به خودش ميامد كه بالشكش خيس از اشك هاي بي قرارش مي شد .

سالهای سال روزگار به همين منوال گذشت و كم كم آن بي قراري ها در سياوش زنده به گور گشته بود تا اينكه روزي سياوش چهره ي آشنايي را در نظرش ديد . رويش را چرخاند و به او خيره شد . گويي خواب مي ديد ولي اينگونه نبود چند سيلي محكم به خودش زد تا بيداريش را اثبات نمايد . اشتباه نديده بود گويي مريم برگشته بود ولي كمي مغرورتر و خود بين تر شده بود و نيم نگاهي به سياوش انداخت و تا سياوش خواست سخني بازگو سازد او از آنجا دور شد . سياوش كه گويي تمام دنيا را به او عطا كرده بودند مانند ديوانه ها او را تعقيب كرد و سكونت گاه جديدش را پيدا نمود . هر روز شاخه گل رزي مي خرد و بر روي برف پاك كن ماشين مريم مي زد و از دور دست به آن خيره مي شد . مريم اوايل گل را پرت مي كرد ولي كم كم از اين كار خوشش آمده بود و آن را دور نمي انداخت .

بلاخره در يك روز پاييزي سياوش روي غرورش پا نهاد و براي عرض ارادت به خانه ي مريم رفت ولي بدترين حالت بيرون انداخته شد . گويي پا روي قلبش نهاده بودند و به خانه كه رسيد هوس خودكشي به سرش زد . در دلش مي گفت كه خدايي كه تمام خواسته هاي مرا ناديده مي گيرد پس مرا ديگر دوست ندارد و اين بود كه به بازار رفت و تناب و گيره خريداري كرد .

سياوش كم كم از افكارش بيرون آمد و طناب داري را كه به دست خودش ساخته بود را نگاه ميكرد . كمي دودل گشته بود و پاهايش مي لرزيد . دقايقي بر زمين نشست تا بر اعصابش مسلط شود ولي تا بلند شد دوباره همان حالت بر او غلبه گشت . به ناچار به مغازه ي سر كوچه رفت و قرصي خريداري كرد تا اضطراب از او جدا گردد . كمي كه حالتش بهتر شد بر روي چارپايه رفت و حلقه ي دار را بر گردن آويخت چاقو را كه در دستش بود در داخل جيبش نهاد و حقه را بر گردنش قرار داد . ديگر آماده ي خودكشي شده بود و يكباره چارپايه را رها كرد . طناب به شدت روي گردنش فشار مي آورد و سياوش كمي پشيمان و هراسان گشته بود . در اوج فشار بود كه صداي آشنايي توجه سياوش را جلب كرد . صدا مدام اسم سياوش را مي آورد و آن صدا صداي مريم بود . سياوش سعي كرد هر جور شده طناب را از گردنش جدا سازد ولي ديگر نايي برايش نمانده بود ناگهان ياد چاقويي افتاد كه در جيبش گذاشته بود به هر مشقتي بود چاقو را بر دست گرفت ولي گويي ديگر جان بر بدنش نمانده بود و تا به نزديكي طناب رسانيد بدنش سرد شد و چشمانس كم سو گشت  تلو تلو زنان در هوا دست وپا مي زد . در آن لحظات مدام چهره ي مريم را بر پرده ي چشمان كم سويش مي ديد و خيلي دوست داشت براي آخرين بار بگويد مريم . بلاخره نتوانست حتي اسم مريم را كامل بيان كند و در دام مرگ گرفتارگشت .

مريم توانست با كمك همسايه ها به خانه بيايد ولي ديگر جاني براي سياوش نمانده بود كه او را در آغوش كشاند . اشك مانند سيل از روي گونه هاي مريم جاري شده بود و دستانش گوشه ي چشم سياوش را كه خيس گشته بود را پاك نمود و آن را بر قلبش نهاد و بيهوش گشت .

پايان

[ پنجشنبه سی ام تیر 1390 ] [ 19:57 ] [ ققنوس شب حسین ]

از همه ی دوستان گلم خیلی ممنونم که وقت می گذارید و میایید و نظرتون رو می دید در این بین کسایی هستند که اصلا مطلبو نمی خونن و حتی اسم نویسنده را هم اشتباه می گویند و الکی نظر می دهند ولی افرادی هم مثل ودود وساده دل و.... هستند که با جان و دل داستان های منو که برای تک تکشون زحمت می کشم رو می خونم شاد نمی نویسم چون تراژدیم شاید روزی روزگار با ما هم خوب شد و شاد نوشتم یکی از دوستان بنام آوای سکوت بهم گفت آخر داستانهایم را همان اول داستان می شود حدس زد منم اول داستان را می گذارم ادامه ی داستان رو هفته ی بعد می خواهم ببینم چه کسی می تواند آخرش را حدس بزند مرسی از همتون

دوستان عزيز اگر كلمه اي جا افتاده بود يا اشتباه تايپ شده بود حتما به من بگوييد چون ويراستار ندارم

تصوير اصلي را ببينيد

 

 

 

 

 

پرواز با بال شكسته

هوا تاريك شده بود و ستارگان بر پهناي آسمان مانند نقطه هاي تابان و روشن بر زمين مشغول چشمك زدن بودند لكه هاي ابري نيز در گوشه اي از آسمان تيره ديده مي شد و بادي خنك در هواي بهار بر صورت سيامك طنين انداز شده بود سيامك امشب در پوست خودش نمي گنجيد دليلش به پنجشنبه آخر هفته ربط پيدا مي كرد بعد حدود 24 سال توانسته بود به قول خودش كيس مناسب خودش را پيدا كند . طاهره دختر زيبا رويي بود دختري با قد تقريبا بلند چشمان درشت و زيبا كه كمند آبروهايش چشمانش را زيباتر مي كرد فقط كمي دماغش نوك داشت ولي دهان كوچك و زيبايي داشت كه در كل سيامك را مجذوب خودش كرده بود . سيامك نيز جواني بود با قد متوسط چشمان سياه و آبروهاي پر كه عينكي كه بر چشمانش مي زد بر زيبايي او مي افزود . از تمام دنيا ورزش را بسيار دوست داشت ولي نتوانسته بود گرمي دستان مادر را حس كند و بسيار شكننده بود گويي سيامك از آسمان خيلي چيزها مي خواست كه دلش نمي خواست از آن روي برگرداند در همان حال نظاره كردن بود كه خواهر كوچكش او را صدا زد و او نيز درب تراس را بست و داخل اتاق شد و به سمت ميز شام رفت ولي بر خلاف هميشه انگار گلويش را دوخته بودند و زود پس زد و به اتاقش رفت آن شب تا روز پنجشنبه خواب از چشمان او ربوده شده بود . بلاخره روز خواستگاري فرا رسيد و همگي با گل و شيريني به سمت منزل طاهره روانه شدند . سيامك دست وپايش را گم كرده بود و مدام لبش را مي خورد تا اينكه به داخل منزل وارد شدند و از اول تا وقتي كه اسم طاهره برده شد سيامك سرش را بالا نياورد.

چاي آورده شد و سيامك و طاهره براي زدن حرف هاي قبل ازدواج خلوتي كردند ولي از ديوار صدا مي آمد ولي از آن دو صدا در نمي آمد بلاخره كمي از خودشان گفتند و مراسم تمام شد و سيامك به خانه بازگشت و به اتاقش رفت . نمي دانست شادي كند يا بگريد . سه روز گذشت ولي جوابي از خانواده ي طاهره دريافت نشد . آخ بسوزد بي مادري كه مطمئننا در اين مورد خيلي مادر مي توانست به سيامك كمك كند . خواهر سيامك هم نمي شد به خانه ي آنها برود و جواب را بگيرد و سيامك به مزار مادرش رفت طبق معمول گلابي خريد و كامل آنرا شست و بر روي قبر افتاد و هاي وهاي گريست . بعد بر روي زانوانش نشست و چنين در و دل كرد:

اي مادرم اي عزيزم درست است كه در همان كودكي از بين ما رفتي ولي هنوز در ياد مني مادرم بعد مرگ تو هيچ كس برايم تولد نگرفت . هيچ كس نفهميد كه بي مادري چقدر برايم سخت است هنوز جاي بوسه هايت بر گونه هايم را مي توانم لمس كنم ای مادر اي كاش مي بودي و خبر جواب خانواده ي طاهره را برايم بازگو مي ساختي . ولي افسوس كه در اين زمينه هم كسي مرا درك نكرد.

با چشمان خيس از اشك دستانش را بر زانوانش نهاد و برخواست به سمت منزل روانه شد .

 

در بين راه باران شديدي كه همراهش تگرگ سنگيني بود بر رويش ريخت واو را كاملا خيس ساخت و به خانه كه رسيد لباس هايش را عوض كرد و باز هم آن شب نه طعامي خورد و نه خوابي كرد و تا صبح جواب آنها را در ذهنش تداعي مي كرد بلاخره فردا جواب خانواده طاهره معلوم شد و آنها پيشنهاد رد بر سينه ي سيامك كوبيدند و تمام احساساتش را له كردند. ديري نپاييد كه طاهره ازدواج كرد و سيامك كاملا از پاي در آمد و با نااميدي تمام شهر خويش را ترك گفت و به سمت كلان شهر كه مردماني شبيه انسان ولي در لباس گرگ دارند شتافت . وارد آنجا كه شد ابتدا به دنبال كار صبح را به ظهر رسانيد ولي موفق نگشت و عصر را نيز شب رد و هنوز تلاشش ثمري برايش نداشت . به داخل پاركي رفت و گرسنه اش شده بود و طعامي خريد و مشغول خوردن آن شد كه ناگهان جواني با صورت گشيده لبان سياه و ابروهاي خشن و چشمان درشت كه كمي خطاي ديد نيز داشت به كنارش آمد و با او همكلام شد و سيامك كه بسيار ساده بود تمام ماجراي زندگي خويش را برايش توصيف كرد و از آن شب به بعد سعيد و سيامك با يكديگر دوست گشتند .

كار سعيد پخش مواد بين جوانان بود و سيامك كه چاره اي نداشت با سخنان سعيد خام شد و او نيز ساقي گشت و ديري نپاييد كه براي خودش پول وپله اي دست وپا كرد و اوايل ده روز يكبار به پارتي مي رفتند ولي كم كم به هفته و چند روز در هفته نيز كشيد . در اين پارتي ها بعد كلي رقصيدن و مواد كشيدن و قرص خوردن عده اي نيز مشغول زنا مي شدند كه سيامك نيز از اين كار بي بهره نمي شد . ديگر از آن جوان رشيد و ورزشكار خبري نبود و جاي آن جوان ورزشكار ولگردي كه تمام كارش پخش مواد و زنا بود به جاي مانده بود . قبلا كه گناه مي كرد به سر مزار مادرش مي رفت و آرام مي شد و نمازي مي خواند ولي ديگر از گناه خجالت نمي كشيد و عادت خوبي برايش شده بود .

روزي سعيد كار مناسبتري در گروه خلافكاران بزرگ  پيدا كرد و سيامك كه او را بسيار دوست مي داشت نديده قبول كرد و آنها مخفيانه به محل تجمع آن گروه رفتند كار اصلی گروه زد و بند هاي بزرگ قتل و غارت هاي كلان و همچنين سرقت از بانك و در كل كليه خلاف هاي سنگين بود و براي اين كار سيامك و سعيد را كاملا آب ديده ساختند . شروع اول كار آنها دستبرد به طلا فروشي وسط بازار بود كار بسيار دشواري بود و مي توانست بسيار خطرناك باشد . شيوه ي رئيس گروه بدين گونه بود كه سيامك و سعيد براي خريد طلا همراه با نسيم و آرزو ديگر افراد گروه وارد طلا فروشي شوند و بعد از اينكه فروشنده را سرگرم كنند اسپري بيهوشي به او بزنند و مشغول سرقت شوند . دست وپاي هر دوي آنها به شدت شروع به تكان خوردن افتاده بود هر كاري مي كردند كه بر اين استرس غلبه كنند توانش را نداشتند بلاخره وارد مغازه شدند و بعد دقايقي سعيد اسپري را به صورت فروشنده زد ولي فروشنده ناگهان آژير خطرش را بصدا در آورد . آنها به سرعت مشغول سرقت شدند. در هنگام خروج از مغازه كسيه از دستان سيامك بر زمين افتاد و برگشت آن را بردارد كه ناگهان تيري بر او زده شد و پاي چپش زخمي گشت . به هر مشقتي شد توانست از آنجا بگريزد ولي كيسه را نتوانست بردارد.

سعيد گرچه انسان مثبتي نبود ولي هنوز مرامش را از دست نداده بود و به زحمت او را به اتاقك خودش برد . طبيبي را در محله ي قديميشان مي شناخت و به سرعت به سراغ مش رجب رفت . بعد كلي التماس او قبول كرد و سيامك را مداوا ساخت .

بعد بهبود حال و روز سيامك آنها دوباره به گروه پيوستند و اين بار نقشه سرقت بانك  موضوعي بود كه بايستي آنها انجام مي دادند .

روز موعود فرا رسيد و آن گروه وارد بانك شدند و بعد گروگان گيري مشغول چپاول شدند در اين هنگام سعيد و سیامک پول هاي را جمع و جور كردند و فرار را پيشه ي راه خويش ساختند . به سرعت به سمت ماشين رئيس باند شتافتند و هنگامي كه پول ها را تحويل دادند آن ها را از ماشين پياده نمودند . سعيد كه اسلحه ي ديگري در جيبش داشت به سمت رئيس گروه شليك کرد و قبل رسيدن مامورين او را كشت ولي صداي تير مامورين دستان سيامك را به شدت لرزاند . سعيد با پيكرد خونين بر زمين افتاده بود و داشت جان مي داد . سيامك به سمت سعيد شتافت و خواست او را نجات دهد ولي او را نيز زدند.

صداي تير اندازي كه قطع شد مردم جرات پيدا كردند و به سمت صحنه ي وقوع شتافتند در اين بين طاهره و همسرش نيز كه براي ماه عسل به آنجا رفته بودند نيز حضور داشتند ناگهان طاهره چهره ي خونين سيامك را ديد كه بر خون غلتيده بود و ناي بلند شدن نيز نداشت و سعي مي كرد كه خيز زنان دستان سعيد را در دست بگيرد ولي گويي توانش را نداشت سعيد نيز بيهوش بر زمين افتاده بود . طاهره اين صحنه ها را ديد ولي مانند ديگر مردم عادي از آنجا گذشت و بعد مدتي آنها را به بيمارستان رساندند . سعيد قبل از رسيدن به بيمارستان جان باخت ولي سيامك بعد چند روز كه در كما بود توانست جان سالم از ماجرا بدر برد . پرونده ي آنها بسيار سنگين شده بود ولي چون توانسته بودند باند بزرگ خلافكاري را منهدم سازند سيامك به ده سال زندان محكوم شد .

ده سال زنداني سيامك به سختي گذشت  در اين ده سال خبر فوت پدرش سنگين ترين خبري بود كه واقعا او را از پاي در آورد و هر روزش براي او به اندازه صد سال گذشت . در اين بين خبر ازدواج خواهرش نيز او را بسيار دلگرم نمود . اوايل خواهرش به او زياد سر مي زد ولي رفته رفته او را از ياد برد تا اينكه ديگر به او سر نمي زد و انتظارات سيامك براي ديدن خواهرش بي نتيجه مانده بود .  خيلي شكسته شده بود هنگامي كه از زندان آزاد شد  تصميم گرفت به شهرش بازگردد و به سر مزار سعيد رفت . نمي دانست چكار كند ديگر همدمي برايش نمانده بود ساعتها بر سر مزار با خودش خلوت كرد و بر روي قبر با سعيد چنين در و دل نمود.

سعيد جان در دلم غمي را احساس مي كنم كه به مراتب سنگين تر از از دست دادن طاهره است چون من انساني چون تو را از دست دادم . نمي دانم از دست اين بازي روزگار چكار كنم آخر بعد تو دردم را به كه گويم ديگر كسي برايم نمانده است . در اين حال و هوا بود كه ناگهان هوا تاريك شد و سيامك مشاهده كه چند ساعت از ملاقاتش با سعيد گذشته است برخواست ولي مدام مزار سعيد را نظاره مي كرد و دوست نداشت او را تنها گذارد .

بعد از اينكه از مزار سعيد برگشت سريع به شهرش بازگشت  ولي گويي شهرش ديگر شهر سابق نيست خيلي عوض شده بود آدم ها كوچه ها و حتي خيابانها نيز تغيير كرده بودند. پرسه زنان از چشمانش را به جوي آب دوخته بود و به حركت چوب كبريتي که داخل آب افتاده بود خيره گشته بود . زندگي خويش را مانند چوب كبريتي مي ديد كه وقتي داخل جوي آب افتاده بود ديگر ايستادنش سخت شده بود مگر مانعي بر سر راهش قرار مي گرفت تا چوب از حركت باز مي ماند سرش را چرخاند و به حركتش در كوچه ها ادامه داد به نزديكي خانه ي پدرش رسيد . در زد ولي فرد غريبه اي در را گشود . از او راجع به پدرش سوال كرد ولي گويي آن فرد پدرش را نمي شناخت و از علي نامي سخن مي گفت كه براي سيامك گمنام بود . وقتي درباره همسر علي سوال كرد فهميد كه علي شوهر خواهرش هست كه خانه ي پدريش را به آن فرد فروخته بود . پدر سيامك اواخر عمرش تمام خانه را ارث دخترش نموده بود و سيامك بي پناه تر گشته بود . از آن فرد آدرس جديد علي را سوال كرد و بعد گذشتن از چندين خيابان و كوچه وارد كوچه ي بن بستي شد كه چند خانه بيشتر نداشت و طبق آدرس آن مرد در خانه ي سفيد رنگ را دق الباب نمود . كودكي در را گشود و سيامك از او راجع به علي سوال كرد و هنوز سخنانش تمام نشده بود كه زني به در خانه رسيد . نگاهي به او انداخت و خواهرش راشناخت . تا خواست تا او صحبت كند او نگاه پر معنايي به سيامك انداخت و درب را بست . سيامك كه از رفتار خواهرش تعجب شده بود دوباره در زد و اينبار درب را گشود و از سيامك خواست از او دور شود و آن دو مشغول مشاجره شده بودند كه علي فرا رسيد و دعوا بالا گرفت بعد كلي كتك كاري همسايه ها آن ها را از هم جدا ساختند و خواهر سيامك به سيامك چنين گفت كه با زندگيش بازي نكند و نمي خواهد برادري داشته باشد و سيامك ناراحت و دلسوخته از آنجا دور شد . به داخل پارك اطراف منزل خواهرش رفت و بر صندلي نشست و دستانش را بر سرش حلقه زد و سرش را به داخل پاهايش برد . چند ساعت به همين منوال گذشت كه ناگهان دستان گرمي شانه هايش را لرزاند . سرش را بلند کرد و خواهرش را ديد كه با چشمان گريان به او نظاره مي كند و بعد كلي نظاره كردن بغضش تركيد و سرش را روي شانه هاي سيامك انداخت و راز دلش را با او در ميان نهاد . تازه سيامك فهميد كه تمام زندگي پدرش را علي بالا كشيده و از بي كسي مرجان سوء استفاده نموده بود . بعد مريضي مرجان نيز همسري ديگر اختيار كرده بود و الان مرجان همانند كنيزي شده بود كه همه چيز را تحمل كرده بود ولي نتوانسته بود اهانت به برادرش را ناديده بگيرد و به قصد طلاق همراه پسرش منزل را ترك نموده بود . سیامک بسيار عصباني شد ولي مرجان او را كنترل نمود و از عدالت خدا با او سخن گفت و او را آرام نمود . بعد مدتي سيامك توانست طلاق خواهرش را بگيرد و همچنين پويا را نيز به نزد خودشان ببرد . در مسجدي خادم گشت و خواهر و خواهر زاده اش را نيز به نزد خود برد و سايه ي بالاي سرشان شد ولي هرگز ازدواج نكرد . زندگيش بعد رفتنش به غربت كاملا از بين رفته بود و در خلوت هاي شبانه اش به ياد جوانيش مي افتاد كه پرپر شده بود . او هرگز نتوانست با بالهاي شكسته پرواز كند چند سال گذشت و روزي به سمت خانه روانه شده بود كه اعلاميه ي عجيبي ديد . نام طاهره را بر ديوار زده بودند . اشك از چشمانش سرازير گشت و ناگهان قلبش گرفت و تا خواست به خودش بيايد بر زمين افتاد . اعلاميه را با دستانش پايين كشيده بود و مشغول نظاره كردن به آن بود ولي گويي نايي دگر برايش نمانده بود كم كم بدنش رو به سردي مي رفت و به سختي آخرين جمله ي زندگيش را چنين عنوان كرد . (طاهره طاهره عاقبت عشقت مرا كشت ).  

[ سه شنبه چهاردهم تیر 1390 ] [ 13:23 ] [ ققنوس شب حسین ]

شب سرد

بعد از چند وقتي كه خورشيد در زير سايه ي ابرهاي تيره پنهان مي گشت و مدام زمين خدا تر مي شد حال هوا كم كم رو به گرمي مي رفت . ديگر سرما جاي خود را به گرما سپرده بود از شدت گرما پنجره ي اتاقم را گشودم . ديگر چيزي به پايان امتحانات ترم دانشگاهم باقي نمانده بود از داخل پنجره جهت كنكاش بيرون را نظاره كردم طبق معمول زري خانم همسايه ي روبروي ما با ديگر زنان مشغول گفتمان شده بودند . از پنجره ي ما داخل حياط خانه زري خانم نمايان بود . حوض بزرگ و قديمي حياط خانه ي زري خانم آدم را به چند سال قبل مي برد هنوز خانه ي كلنگي زري خانم بعد چهل سال همانگونه پابرجا مانده بود كنار حوض آبي رنگ پرندگان مشغول سيراب شدن بودند . معلوم بود كه از نوشيدن آب بشاش مي شدند و به آسمان پرواز مي كردند ولي دوباره كنار حوض مي نشستند.

دوباره كوچه ي تنگ و خلوت را نظاره كردم بازي كودكان و شيريني بازي مخصوصا هنگامي كه يكي جر مي زد چقدر مرا آرام كرد . باورم نمي شد كه با نگاه كردن به آنها به چندين سال قبل باز مي گشتم . آن دوران چقدر خوب بود اصلا درد و ملالي نداشتيم در همين افكار بودم كه چشمانم به جواني كه چندي بود او را داخل كوچه مي ديدم دوخته شد . بسيار كنجكاو بودم كه او را بيشتر بشناسم . احساس مي كردم غم بزرگي او را در بر گرفته كه او را از برخوردهاي اجتماعي به نوعي منزوي نموده است . از طرز لباس پوشيدنش مشخص مي شد كه انگيزه اي براي زيبايي و جلب توجه براي ديگران ندارد . در نگاه اوليه ممكن است او را شلخته پنداشت ولي حقيقت ماجرا به طور حتم چيز ديگري مي توانست باشد . بعد از تعقيب چشم هنگامي كه او در را بست سرم را از پنجره به داخل آوردم و تصميم گرفتم به او نزديكتر شوم واز راز دلش آگاه شوم .

هر روز غروب به پارك اطراف خانه مي رفتم و بر سر راهش سبز مي شدم ولي نمي دانم چرا او هيچ توجهي به اطرافش نداشت حتي دختران داخل پارك نيز نگاهش را منحرف نمي ساختند . ديگر طاقتم تاب شده بود هر جوري بود مي خواستم رازش را بدانم . تا اينكه روزي به پارك رفتم . چند دختر اطرافم پرسه مي زدند و چند جوان نيز مشغول مزاحمت براي او شده بودند نمي دانستم كه به كمك دختر بروم يا نروم . جلو رفتم وتا خواستم با آنها صحبت كنم ضربه سختي با سر بر پيشانيم خورد كه مرا نقش زمين ساخت در حالي كه به سختي برخاستم آنها شروع به زدن من كردند كه ناگهان كمكي از غيب برايم آمد آري همان جواني كه مدتها بود مي خواستم با او آشنا شوم به دادم رسيد و نشان داد كه آن ضرب المثل قديمي چقدر درست است (از آن نترس كه هاي وهوي دارد از آن بترس كه سر به تو دارد) .

دستانم را گرفت و من برخاستم با وجود اينكه زياد كتك خورده بودم ولي از اينكه توانستم با او همكلام گردم خوشحال بودم .به خانه ي مجردي او رفتم نامش علي بود . چند صباحي كه بيشتر به او نزديك شدم درباره غم بزرگ درون چهره اش ازاو سوال كردم اول چيزي نگفت ولي با اصرار من يك جمله گفت و آن اين بود شب سرد.

دقيق منظورش را نفهميدم و از او خواستم بيشتر موضوع را بشكافت. او نيز گرم صحبت گشت و من نيز سراپا گوش شدم . از اوايل آشناييش برايم مي گفت . دختري نسبتا بلند بالا چشمان سياه با ابروهاي پر كه عينك ظريفي بر چشم مي زد . موضوع از شب سردي شروع شد كه علي در راه بازگشت به خانه ي پدريش بود . در بين راه چند جوان مشغول مزاحمت براي مريم شده بودند. موضوع را چنين برايم نقل نمود . به سويشان روانه شدم و مشغول زد و خورد شدم و هر جوري بود آنها را فراري دادم . از بيني و دهانم خون مي ريخت . گويا بينينم شكسته شده بود . مريم بسيار ترسيده بود و فرار كرد و مرا تنها گذاشت به برادرم زنگ زدم و موضوع را برايش بازگو ساختم . نداشتن پدر مسئوليت دخل و خرج خانه را بر دوشم نهاده بود ولي هيچوقت شاكي نبودم با اصرار من تنها به نزدم آمد و در آن تاريكي مرا به درمانگاه برد . خون زيادي از من خارج شده بود و چند ساعت بعد بيهوش شدم . وقتي به خود آمدم بيني من عمل شده بود و برادرم كه هزينه عمل را نداشت را گرفته بودند . به هر گرفتاري بود او را از اين مخمصه بيرون كشيدم و چند ماه در كارگاه بافندگي كار كردم تا خرج عمل پرداخت شد . در اين مدت خانواده من و خصوصا برادرم نيز مرا ياري نمودند. ديگر تصميم گرفتم به دختري كمك نكنم.

روزگار يكي پس از ديگري گذشت تا اينكه از قديم مي گفتند كوه به كوه نمي رسد ولي آدم به آدم مي رسد واقعا سخن ارزشمندي است . آري بعد چند مدت در حالي كه در راه بازگشت از محيط كار به سمت خانه بودم دوباره مريم را ديدم . تا چشمان به او خورد خنده ي نمكيني به من زد ولي من اعتا نكردم به دنبالم راهي شد و بلاخره ايستادم و با جملات زيبا مرا به خود مجذوب نمود . ديگر كمتر به محل كار مي رفتم و بيشتر روزگار را با مريم سپري مي كردم . زندگي برايم معناي ديگر پيدا كرده بود . هر روز جوانان زيادي در پارك به نزد ما مي آمدند و از مريم بسته هاي كوچكي مي گرفتند . زياد كه اصرار كردم دليل كارش را بي پولي عنوان نمود و درباره سودش بيشتر با من سخن مي گفت و كم كم مرا به اين كار مجذوب نمود و ديگر سر كار نرفتم و مشغول فروش مواد شدم . ابتدا پولش بسيار خوب وبود . پول فراوان افكارم را متلاشي نموده بود ديگر راحت طلب شده بودم .ياد روزي بخير كه مادرم به نزد من آمد و از رفتارهاي مشكوك برادرم برايم نقل كرد به او قول دادم كه پيگري خواهم كرد ولي هرگز پيگيري نكردم روزگار گذشت تا اينكه خبر مرگ برادرم را به علت تزريق مواد به من رسيد . باورش برايم سخت بود . رفتارهاي عجيبي كه مادرم برايم نقل كرد معتادي برادرم بود . با وجود مرگ برادرم باز هم خودم را باعث مرگش نمي دانستم و مرگ برادرم مرا از اين عمل باز نداشت دلخوشي من مريم بود كه چند ساعتي با او خلوت كنم . هر چيز بر سرم آيد به طور حتم حقم خواهد بود . روزي مادرم وخواهرم را بر سر مزار بردم و طبق قرار قبلي سريع آنها را تنها گذاشتم و به خانه بازگشتم . مريم نزد منزل منتظر من مانده بود . در را گشودم و او را به خانه بردم . اوايل كه ضرب المثل هاي قديمي ها را گوش مي دادم خنده ام مي گرفت و آنها را مورد تمسخر خويش قرار مي دادم . اما الان مي بينم كه چقدر سخنان خردمندانه اي بر زبان جاري مي كردند . هميشه مي گفتند اگر دو جوان با جنس مخالف در اتاقي باشد نفر بعد بدون شك شيطان خواهد بود. بعد از دقايقي كه لب بر لبان هم نهادي مشغول زنا شديم . خدا مرا نبخشد . بدن زيبا و لطيفش مرا گمراه خويش ساخت . حتي به اين زنا هم راضي نشديم و كمي مواد نيز كشيديم و از خانه بيرون زديم سرم با خودم نبود و گويي اصلا در اين دنيا زندگي نمي كردم و بعد كلي پرسه زدن با مريم به خانه رفتم . مادر و خواهر بيچاره ام را بدون پول به مزار برده بودم و آنها مجبور شده بودند آن همه راه را پياده تا منزل طي كنند . همه ي اين سخنان را گفتم اما هنوز حرف اصلي را بر زبان نياوردم مرا رها كن فقط بدان من از شب سرد متنفرم .

بعد اين ناگفته هايي كه از علي شنيدم كمي به رازش پي بردم ولي هنوز معني حرفي كه زد را درست نفهميدم شب سرد . هر كاري مي كردم در بين سخنانش معني شب سرد را بفهمم موفق نشدم . بعد مدتي كه خيلي به او نزديك شده بودم و ديگر تنها دوست و ياور من شده بود حرف دلم را به او گفتم و از او خواستم كه مرا از اين پريشاني رها سازد . دوباره لب به سخن گشود و بعد كمي سخن مثل ابر بهار اشك مي ريخت . مي خواهم دوباره از زبان خودش سخنانش را نقل كنم

تمام هستي من مريم بود بدون او لحظه ها برايم تيره وتار بود . هميشه به پارك مي رفتيم و حالا كمي پيشرفت كرده بوديم و مواد جور واجور نيز در كوله پشتي ما يافت مي شد . نمي دانستم كه با اين كار نفرين مادران بيشماري بر وجودم روانه خواهد شد . شبي از شب هاي زمستان بود هوا بسيار سرد شده بود خرامان خرامان به نزد خانه رسيدم . عده اي به دور خانه ي ما حلقه زده بودند و ماموراني نيز در آن جا حضئور داشتند . اول از ترس اينكه براي بازداشت من آمده بودند جلو نرفتم اما طولي نكشيد كه نعش كشي به آن محلكه آمد . دوان دوان جلو رفتم و داخل منزل شدم . عده اي مشغول انگشت نگاري بودند و رد خوني توجه مرا به خود جلب نمود . پايان رد خون به اتاق كوچك خانه ي پدري مي رسيد . به آنجا رسيدم و پيكر خواهرم را ديدم بي جان بر زمين دراز كشيده بود دست بر دستان سردش نهادم . بغض سراسر وجودم را گرفته بود خيلي دوست داشتم اين بغض يخي را بشكنم و با تمام وجود گريه كنم ولي نمي توانستم . برخواستم و اطراف را براي جستجوي مادرم دنبال نمودم به اتاق بزرگ خانه رسيدم عده اي مشغول بازجويي از مادرم شده بودند . موضوع بازجويي خواهر نگون بختم بود كه براي امرار معاشش مشغول فروختن خويش شده بود . از هر دستي كه داده بودم از همان دست ستانده بودم . در حالي كه مامورين با ادرم درباره اين بي آبرويي سخن مي گفتند قلب ضعيف مادرم گرفت دويدم و همه را كنار زدم و دستانش را بر دست گرفتم بغضم تركيد و اشك همانند سيل از گونه هايم جاري شد . در چشمان مادرم نارضايتي را مي توانستم ببينم . پدرم قبل مرگش همه خانواده ام را به من سپرده بود . برادرم كه با ندانم كاري من از دست رفت و خواهرم نيز به خاطر ندادن خرج و مخارج منزل دست به خود فروشي زده بود . چشمان بي صداي مادرم براي من آن شب سرد پر از غرش بود . همه ي زندگيم را از دست داده بود و همچنين آبرويم را نيز بر باد داده بودم . ناگهان دستان مادرم نيز سرد شد و همه زندگي من از دستم رفت . بر سر پيكر مادرم افتادم و گريستم . نعش كش هر دوي آنها را به سرد خانه برد . در حالي كه چشمانم خيس از اشك بود بر دستانم دست بندي در بين آن هم محله اي ها زدند كه اولش موضوع را متوجه نشدم ولي بعد فهميدم كه كسي مرا لو داده بود . مواد را از من بيرون كشيدند حالا بايستي به زندان و حبس ابد مي رفتم . به هر زوري شد به من اجازه دادند در مراسم خاكسپاري عزيزانم شركت كنم . هر چقدر چشمان را چرخاندم مريم را نيافتم .

در مدت حبس كشيدنم منتظر مريم بودم كه براي ملاقاتم به آنجا بيايد به خودم مي گفت حتما هنوز مرا نيافته است و شايد فردا بيايد و شايد هم اصلا همسايه ها چيزي به او نگفته اند. 

همه ميگن يه چند ماهي گذشته

مي گن شايد منو ول كرده باشه

هنوز چشم انتظا ر ماه بدم من

گمونم راهتو گم كرده باشي

بعد از پنج سال حبس كشيدن به خاطر رفتار مناسبم از حبس ابد رها شدم و از زندان بيرون آمدم . اما ديگر چيزي براي از دست دادن نداشتم . خانه ي پدري را فروختم چون ديگر آبرويي برايم نمانده بود و خانه اي اجاره كردم . مدت ها دنبال مريم مي گشتم تا اينكه اسمش را بر صفحه ي روزنامه ديدم . عكسش را شطرنجي كرده بودند . كنجكاو شدم و درباره دفاع از اتهاماتش به كلانتري رفتم و تازه فهميدم كه غر از فروش مواد و بيچاره كردن جوانان دختران را نيز از راه بدر مي كرده است . در بين اسامي اين دختران اسم خواهرم را ديدم كه مريم او را بيچاره كرده بود . آدم فروشي و خبر چيني نيز انجام داده بود واسم من نيز جز اين اسامي بود . نمي توانستم باور كنم دوست داشتم همه ي اين حرفها كابوس باشد ولي حقيقت چيز ديگري بود و من به خاطر عشق پوشالي خوم تمام زدنگيم را باخته بودم . حالا كه ياد آن شب سرد مي افتم دلم مي گيرد .

در حالي كه اشك هاي علي بدنش را شسته بود سرش را بر شانه ام نهادم و غم بزرگش را كمي آرام كردم . حالا فهميدم كه غم بزرگ علي و كلمه اي كه درباره اش سخن مي گفت چه معنايي داشت تازه فهميدم كه چرا تمام غم درون چهره اش را در يك جمله خلاصه كرده بود . تازه فهميدم كه چرا هميشه از اين كلمه به بدي ياد مي كرد . به راستي چرا بغضي كلمات انسان را غصه دار يا بلعكس شادمان مي كند . در مورد علي نيز كلمه اي كه غم بزرگش را بدوش مي كشيد اين بود شب سرد.

پايان  

[ پنجشنبه بیست و ششم خرداد 1390 ] [ 13:25 ] [ ققنوس شب حسین ]

تلخ تر از زهر

صداي جير جير تخت هاي اتاق زندان سكوت هاي داخل آن را پر كرده بود علي نزديك هشت سال بود كه به جرم قتل در زندان روزگار جوانيش را سوزانده بود موهاي سرش كم كم رو به سفيدي مي زد پيش خودش مرگش را در زندان تجسم مي كرد . مگر اينكه خانواده ي مقتول رضايت مي دادند كه او آزاد شود . آنها هم كه اشك هاي پدر گوژپشت شده ي علي را مي ديدند در خواست ماليشان را مبني بر آزادي علي بيشتر مي كردند ابتدا چهل ميليون تومان را طلب كردند ولي تا پدر علي خانه ي خويش را فروخت آنها زير حرفشان زدند و مبلغ را ده ميليون افزايش دادند اين كار را چند باري تكرار كرده بودند و حالا مبلغ بعد هشت سال به نود ميليون رسيده بود پدر علي تمام زندگيش را فروخته بود واز اعتبارش نيز مايه گذاشته بود تا بتواند پول را جور كند و علي آزاد گردد .

علي ملاقات فردا را در ذهنش مدام مرور مي كرد خيلي دوست داشت پدرش را بغل كند خيلي دوست داشت مادرش را بيرون زندان ببيند و مثل بچگي هايش سر روي زانوان مادرش نهد . همه چي برايش مانند آرزوي غير محال مي ماند تا بحال چندين بار اميدوار شده بود ولي موعد مقرر اميدش به يأس مبدل گشته بود در همين حال و هوا بود كه به فكر فرو رفت . روزي را به ياد مي آورد كه در اين هشت سال هزاران بار از خاطرش گذرانده بود . از سر زمين پدري به سمت منزل به راه افتاده بود طبق معمول زير لب براي خودش آهنگي زمزمه مي كرد كه ناگهان سر راه عده اي را ديد كه معركه اي گرفته بودند و يكي با تن خونين بر زمين افتاده بود جلوتر كه رفت برادرش امير را ديد . امير جوان خوش سيمايي بود كه حدودا سه سال از خودش كوچكتر بود . چشمان درشتي داشت كه مانند آهويي مي درخشيد . علي چاقو را در دستان امير مشاهده كرد واز سوي ديگر پيكر خون آلود سياوش جوان بد سيمايي كه فقط كارش مزاحمت براي ديگران بود را نظاره مي كرد برادر سياوش چندي پيش بود كه در كلان شهر به دست عده اي نامشخص كشته شده بود . سياوش در روزهاي قبل چندين بار براي امير مزاحمت ايجاد كرده بود وقتي پسر عموي امير به قصد كمك به سمت سياوش خيز برداشته بود با ضربه ي چاقو نقش زمين شده بود كه نجات يافته بود ولي اين بار امير چاقو را تا انتها بر بدن سياوش فرو كرده بود و سياوش هم هر لحظه حالش بدتر مي شد و در بين راه بيمارستان بدنش سرد شد و در گذشت . حالا مي بايست امير كه هنوز پانزده سالش هم كامل نشده بود روانه زندان مي شد ولي علي در روز دادگاه خودش را مجرم معرفي كرد و او را روانه ي زندان كردند .

علي نيز هجده سال بيشتر نداشت جوان و بسيار زيبا رو بود روزهاي اول برايش در زندان كابوس وار مي گذشت و از ترس اذيت وآزارها شبها خوابش نمي برد ولي كم كم عادت كرد . افرادي را در اين هشت سال ديده بود كه بيشتر به جرم قتل به زندان آورده بودند . لحظه هاي سال تحويل در زندان در كنار مشتي قاتل مجبور بود سال را نو كند و از كانون گرم خانواده بي بهره مانده بود . خانواده مقتول كه گمان مي كردند رستم خويش را از دست داده اند آن سالهاي اول فقط نيتشان قصاص بود ولي بنا بر حكم دادگاه به علي حبس ابد خورده بود .

ديگر فضاي زندان علي را از پاي درآورده بود دلش شكسته شده بود جوانيش روزگاران درخشانش را در بين ميله هاي زندان مي ديد

روزهاي را ديده بود كه خودش را در پي آن وقايع باز سازي كرده بود . عده اي كه لحظه ي اعدامشان سر رسيده بود و با چشمان منتظر و با دستان بسته به پاي چوبه هاي دار رفته بودند و ديگر طعم زندگي را نچشيده بودند . در همان حالت بر زمين نشست و سر بر زانوانش نهاد و مشغول گريستن شد . تعدادي از دوستانش كه آنها نيز مدت زيادي بود در زندان بسر مي بردند او را دلداري مي دادند و آرزو مي كردند او اين بار آزاد گردد.

شب روز آزادي احتمالي علي از زندان فرا رسيد از شدت دلشورگي يكجا بند نمي شد مدام  بيرون مي رفت و ستارگان را رصد مي كرد و داخل سلولش مي شد ولي به خاطر اينكه هم بنديهايش را آزار ندهد بي صدا يكجا مي نشست ياد روزگاراني مي افتاد كه آزاد و رها بود و مي توانست به ديدار دوستانش برود در دلش مي گفت آيا دوستانش او را به ياد دارند . در اين افكار بود كه خواب او را در بر گرفت . وقتي چشمانش را گشود كه صبح شده بود و حالا بايستي منتظر پدرش مي شد خيلي دوست داشت بيرون ميله ها پدرش را بغل كند و بر صورتش بوسه زند . در همين افكار بود كه از نگهباني صدايش كردند مي دانست كه پدرش آمده ولي مي ترسيد كه اين بار هم مثل دفعه هاي قبل خانواده ي مقتول مبلغ را بالا برده باشند . خرامان خرامان به سمت در راهي شد . تمام زنداني ها براي آزاديش دعا مي كردند و او نيز مانند دفعه هاي گذشته به ابراز احساساتشان جواب داد و با دوستانش وداع كرد ولي مي ترسيد دوباره اين وداع نيز كوتاه باشد . بلاخره به پشت ميله ها رسيد و چهره ي خندان پدر و برادر ومادرش را كه ديد از خوشحالي بيهوش شد . وقتي بهوش آمد كه در بيمارستان سرمي به دستانش زده بودند . پدرش را مي ديد كه مدام بر دسانش بوسه مي زد و اشك مانند سيل از چشمانش جاري مي شد . بردارش نيز در آن سمتش بود و چشمان خيسش نشان مي داد كه گريسته است و چشمان مادرش را مي ديد كه در راه انتظارش  گود شده بود . برخواست و با تمام وجود پدرش را بغل كرد و با صداي بلند گريست . بعد چند ساعت از بيمارستان به سمت خانه روانه شد . تا چند روز مادرش نمي گذاشت جايي برود و فقط او را نظاره مي كرد تا اينكه كار مناسبي برايش پيدا شد و حال نان آور خانه خودش شده بود .  پدر بيچاره اش به خاطر اين فراغ گوژپشت و ناتوان شده بود . با امير هر روز به سر كار مي رفتند و برمي گشتند روزي از امير درباره مجتبي دوست دوران نوجوانيش سوال كرد و امير خبر درگذشت مجتبي را به او داد كه بر اثر تصادف جان باخته بود . با امير بر سر مزارش رفتند . ديري نپاييد كه قصد سفر كرد با اصرار توانست همه را به رفتنش به سفر مجاب كند.

خيلي دوست داشت تا به مسافرت قدم نهد و همراه پسر عمويش و راننده ي تريلي عمويش روانه بندرعباس شدند . مدام در بين راه مي ايستادند . علي به بيرون از ماشين مي رفت و كلي مي دويد گويي سالهاي زندان در حسرت دويدن در بيابان روز را به شب رسانده بود و واقعيت نيز چنين بود نزديك شهر بندر عباس شدند و خواستند از پيچ خطرناكي كه بر سر راهشان بود بگذرند كه ناگهان كنترل ماشين از دستان راننده خارج شد و ماشين واژگون گشت . راننده سريع در گذشت . علي دستان پسرعمويش را در دست گرفته بود و همانطور كه خون از سرشان مي رفت به يكديگر نگاه مي كردند طولي نكشيد كه بدن هر دو سرد شد و جان از بدنشان بيرون رفت .

خبر را به عموي علي رساندند هر چند از مرگ پسرش ناراحت بود ولي نمي دانست چگونه خبر مرگ علي را به برادرش دهد . به وسيله چند واسطه خبر را به پدر علي رساندند . وقتي خبر به پدرش رسيد كمي دچار جنون شد گاهي مي گريست و گاهي مي خنديد . نمي دانست از اين حكمت خدا كفر كند يا متشكر شود چند ساعتي نگذشت كه آن معدود موهاي سياه بر سرش سفيد شد . مادرش تا چند روز در بيمارستان بسر مي برد و بردارش كه خود را باعث از بين رفتن روزهاي خوش علي مي دانست قصد خودكشي بر سرش زد كه او را نيز نجات دادند .

بلاخره جنازه علي و دوتن ديگر را آوردند و بعد غسل دادن آنها را از سردخانه به مزارشان راهي كردند . بغض عجيبي در گلوي پدر علي مانده بود كه داشت او را خفه مي كرد پسر بزرگش كه از جواني به جاي خوشي كردن هشت سال به جرم نكرده و به خاطر برادرش روانه زندان شده بود حال مي بايست در انفوان جواني در زندان بزرگ ديگري مي رفت كه ديگر دست پدر به او نمي رسيد . ديگر نمي توانست او را بغل كند ببوسد .  بايستي با او وداع مي كرد ولي توانش را نداشت . جلوي چشمانش پسرش را درون قبر گذاشتند و بر روي ماهش خاك مي ريختند .

او را به سوي آوردند و همگي به او دلداري مي دادند و از او پرستاري مي كردند . شب با اسرار فراوان تنها بر سر مزار پسرش رفت . اطرافيان دورادور او را نگاه مي كردند . به مزار پسرش رسيد و رو به آسمان كرد و سخنش را با خدا چنين آغاز كرد :

پروردگار من اي تو كه تمام هستي مني خودت خوب مي داني كه تمام زندگي من پسرانم هستند امشب دلم پر از غم است غم از دست دادن اولين فرزندم آخر چگونه او را زير خاك ببينم در حالي كه خود هنوز نفس مي كشم پروردگارا تو همه ي نفسم را از من گرفتي نمي دانم سخنانم كفر است يا حرفهاي ناگفته ي پدري دل شكسته كه بعد ازگذشت هشت سال دوري از فرزندم حالا بايد او را زير مشتي خاك دريابم. ياد روزگاري مي افتم كه خبر پسر دار شدن را به من دادن در دلم شوق عجيبي بود كه فقط خودت آن را درك كردي به خاطر عشقم به علي نامش را علي نهادم . يادش بخير روزي كه براي اولين بار جمله ي بابا را بر زبان جاري كرد روزي كه برايش اولين تولد را گرفتم واز خودت خوشبختيش را آرزو كردم  خدايا آنجا آيا كسي هست كه وقتي بغضش مي گيرد مانند مادرش روي زانوانش آرام گيرد. خيلي دوست داشتم او را در لباس دامادي ببينم بچه اش را در سينه بفشارم آخر اي خدا درد دلم را به غير از تو به كه گويم . چگونه بعد او زندگي كنم بغض در گلويم دارد مرا از پاي در مياورد ولي نمي دانم چرا نميميرم . نمي توانم اين روزها را نظاره كنم .

در اين حال و هوا بود كه دستان گرمي بازوانش را تكان داد برخواست وامير را ديد كه چشمان خيسش همه چيز را برايش بازگو مي ساخت او را بغل كرد و محكم فشار داد و خود را از شر بغض عجيبي كه در گلو داشت رهانيد .

تو رو دوست دارم عجيب تو رو دوست دارم زياد

پس چطور دلت مياد منو تنها بزاري

تو رو دوست دارم مثل لحظه ي خواب ستاره ها

تو رو دوست دارم مثل حس غروب دوباره ها

تو رو دوست دارم عجيب تو رو دوست دارم زياد

نگو پس دلت مياد منو تنهام بزاري

توي آخرين وداع وقتي دورم ازهمه

چه صبورم اي خدا ديگه وقت رفتنه

تو رو مي سپارم به خاك تو رو مي سپارم به عشق

برو با ستاره ها

تو رو دوست دارم مثل حس دوباره تولدت

تو رو دوست دارم وقتي مي گذري هميشه از خودت

 تو رو دوست دارم مثل خواب خوب بچگي

بغلت مي گيرم و مي رم به سادگي

  

[ چهارشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1390 ] [ 13:26 ] [ ققنوس شب حسین ]
درباره وبلاگ

سعي كردم از قدرت نويسندگيم نوشته هايي تراژدي يا همون غمگين بنويسم دنیای واقعی دنیای پول هست می ترسم مثل صادق هدایت بمیرم و بعد معروف شم نمی خواهم مغرورباشم که نویسنده ام نه ولی خیلی دوست داشتم کسی حامی من بی پول می شد تا بتوانم کتابهایم را چاپ کنم بهر حال خیلی سخته انسان رشته اش معماری باشه و مجبور باشه یا تو تراشکاری ویا تو خبازی و... برای یه لقمه نان کار کنه زندگی برایم بوی تراژدی داشت می توانستم چاپ کتابهایم را ببینم شاید خدا امثال من که کم هم نیستند را امتحان می کند ولی میترسم سربلند بیرون نیایم